شمارهٔ ۱ - در زلزلهٔ کاشان فرماید
در طپش آمد زمین و، از روش ماند آسمانالأمان از فتنهٔ آخر زمانی، الأمان
بندها بر پای دارم، هر یکی از صد کمندتیرها بر سینه خوردم، هر یکی از صد کمان
بعد ازین میبایدم بگریست از جور زمینرفت ایامی که مینالیدم از دور زمان
وعدهٔ مهر ار کند زین پس، زمان را کو کفیلمژدهٔ لطف ار دهد زین پس، زمین را کو ضمان
گر فلک دیگر بگردد بر سر ما، گو مگردگر زمین دیگر نماند پای برجا، گو ممان!
دیدم از دور زمان، آن کش نبودم در خیالدیدم از جور زمین، آن کش نبودم در گمان
داشتم کاشانهای در شهر کاشان چند سالکاختر شبگون، غریبم داشت، دور از خانمان
خفته بودم یک شب آنجا بی خبر از روزگارچون گشودم دیده، دیدم صد قیامت آشکار!
خاستم از خواب و دیدم شهر را در انقلابآنچه من دیدم نبیند هیچ کس یا رب به خواب
پیش از آن کهآرد افق از بوته بیرون سیم صبحدر بسیط خاک، چون سیماب افتاد اضطراب
هر کجا خشتی دو دیدم، صبحدم در گوش همبودشان هذا فراق بینی و بینک خطاب
عالمی آباد، چون ز آبادی آن شهر بودشد خراب وزان خرابی، عالمی دیم خراب
هم من و هم دیگران، دیدیم از آشوب خاکآنچه نوح و امتش دیدند از طوفان آب
شب شود هر روز، کش رفت آفتابی زیر خاک!چون بود روزی که شد در خاک چندین آفتاب
گر نه خواب مرگ برد امشب چو بختم خلق رااز چه بر هر در زدم فریاد، نشنیدم جواب
ز اضطراب خاک ماند آن روز الی یوم النشورزنده بهرام فلک در خاک، چون بهرام گور!
یارب آن شب آسمان این انقلابش از چه بود؟خاک ساکن، صبحدم این اضطرابش از چه بود؟
کرد خونین لیلی شب گیسوان صبح از شفقگرنه روز ماتمش بود، این خضابش از چه بود؟
گر بر آن نشکفته گلها، شب فلک نگریست خونصبح خاک آن گلندامان، گلابش از چه بود؟
گر سپهر آن شب نبودش شرم از کار زمینپرده بر رخ، صبح از نیلی سحابش از چه بود؟
چشم اختر، کهآن نخفتی جمله شب زان خفتگانگر سحر افسانهای نشنید، خوابش از چه بود؟
عاقبت میشد کنارش خلق را چون خوابگاهحیرتی دارم که خاک آن شب شتابش از چه بود؟
شهر کاشان، کش فلک در سالها آباد کردهم فلک خود کرد در یکدم خرابش از چه بود؟
صبح، زال چرخ از مهرش به کف دیدم چراغتا کند از خاک فرزندان خود یک یک سراغ
گر به صبح رستخیز آن شب نبودی حاملهآخرین ساعت چه بود آن شهر را این زلزله؟
بیم آن بودی، که بندد ره به سیر آسمانگر زمین بر پا نبودش ز اشک مردم سلسله
صور اسرافیل بود آن شب مگر بانگ خروسکز جهان شد کاروان جان روان بی فاصله
شد چو ریگ آن کاروان و خاک شهر از پی روانرسم دیرین است خود گرد از قفای قافله
سر زخم خار دیدم، خون چکان چون لالهاشآنکه گر سودیش پا بر لاله، کردی آبله
دامن مادر، به دست کودکان نازنینرفته خوش با هم نه بر لب از حدیث آن گله
هر که زیر خاک دید آن نازکان، و زنده ماندبود از جان سختی او را زندگی، نز حوصله!
ای دریغا در چنین معموره کآمد به ز سغدجای خود گم کرده از بسیاری ویرانه جغد
غازه بر روی افق، صبح از شفق سودند بازخاک را دامن به خون خلق آلودند باز
اختران دادند خاک شهر را یک سر به بادشهریان را تن به زیر خاک فرسودند باز
طاقها بگشاده پرسش را دهان از هر شکافدر جواب از رفتگان، یک حرف نشودند باز
از شبستان عدم، یک یک جدا گر آمدنددر یکی شب همعنان آن راه پیمودند باز
خفتگان، کز خوابشان ناگه اجل بیدار کردگوییا آشفته خوابی دیده آسودند باز
غیر ماه من، که رخ یکباره بنهفت اخترانصبح بنهفتند روی و شام بنمودند باز
مانده را ز رفتگان، ناگفته دیدم ای دریغماندگان با یکدگر در گفتگو بودند باز
پیش ازین نادیده کس روز غم اندوزی چنینبعد ازین هم کس نبیند در جهان روزی چنین!
گلرخانی کآسمان در مهد گل پروردشانهین به خواری بین زمین بر سر چهها آوردشان؟
نوخطان، کز سبزهٔ خط، آسمان را کرده سبززرد شد خورشید، چون خیری ز رنگ زردشان
میکشان، کز جام میکردند گل را خون جگرساقی دوران به جام از کین چه خونها کردشان؟
کاروانی جمله یوسف شد به مصر خاک و خلقمانده چون یعقوب گریان در سراغ گردشان
گلستان را کرده غارت صبح، گلچین سپهرخاک را دامن ببین رنگین کنون از وردشان
گرچه رستند آن شهیدان، از هزاران درد، لیکماندگان را تا قیامت ماند در دل دردشان
بردشان گرمی مجلس از تزلزل کز زمینلرزه بر جان سپهر افگنده آه سردشان
زان جوانان شکفته روی سیمین قد دریغ!زان عروسان شکفته موی نسرین خد دریغ!
آورم یا رب کرا زیشان به لب در نوحه نام؟شمعها دیدم سحرگه مرده، گریم بر کدام؟
هر سویی غلطیده سروی ماهرو بر روی خاکهر طرف افتاده ماهی سرو قد از طرف بام
زاهدان و شاهدان شهر را دیدم خرابمسجد و میخانه با هم چون پذیرفت انهدام؟
این یکی بر کف صراحی، آن یکی بر کف کتابآن یکی بر دست سنجه، این یکی بر دست جام
کو کجا رفت آنکه گفتی: هست شیرین خواب صبحگو: بیا بنگر ز خواب صبح خلقی تلخکام
گرنه بر سر ریختندی ماندگان آن خاک رارفتگان در خاک ماندندی الی یوم القیام
سرکشد صبح قیامت، هر کسی از خاک و منزیر خاک آن صبح دیدم خلق را از خاص و عام
دل شکسته، گر کسی چون من دو روزی زنده ماندتا قیامت بایدش زان زندگی شرمنده ماند
ماند آوخ هم به دلها حسرت دیدارهاهم به جانها آرزوها، هم به لب گفتارها
طرفة العینی، ز چشم گیتی شد جدادوستان از دوستان و یارها از یارها
چون دو یار مهربان، روز وداع از هر کنارکرده نالان دست در آغوش هم دیوارها
خاکیان را، خفتگان همخوابه گشته زیر خاکخاک بر سر بر فراز خاکشان بیدارها
مشتری را در فلک، یا رب چه پیش آمد که خلقجانفروشی را دکان وا کرده در بازارها؟
بازی این بار، ادبار دلم شد، ورنه مناز فلک بازیگریها دیده بودم بارها
سالها بودم ز کار آسمان، دلتنگ آهمیندانستم که آید از زمین هم کارها
مادری کو رخ به خون زادگان گلگون کندگر کس از بی مهری او خون نگرید، چون کند؟
دل به جوش آمد، حریفان وقت شد زاری کنیدخاک رنگت خون گرفت، از دیده خونباری کنید
بر مزار کشتگان خاک خونخوار از دریغلب فرو بندید و شکر حضرت باری کنید
تا دهید اندام خون آلودشان را شست و شوبر کشید از خاکشان، وز دیده خون جاری کنید
بیدلی، کش دل به داغ دوستان امروز سوختآبش اندر آتش افشانید و دلداری کنید
مفلسی، کش گنجها در خاک ماند از بی کسیدر خرابی دلش، چون خضر معماری کنید
سوخت از داغ مصیبت، چون فلک جان همهیکدگر را در عزای یکدگر یاری کنید
آسمان بر سینهٔ من هم، سه داغ آن شب نهادچارهٔ آن هر سه از یک خنجر کاری کنید
صبحدم چون شمع گریان هر کسی از داغ خودمانده من نالان چو قمری بر سه سرو باغ خود
سرو بالایی، که شب هر سو خرامان دیدمشصبحدم، چون پیکر تصویر، بیجان دیدمش!
شمع رخساری، که شب چون مهر سویش دیدمیصبحدم، از دیده ها، چون ماه پنهان دیدمش!
نازک اندامی، که شب از گل تنش پوشیدمی!صبحدم، بر روی خاک افتاده، عریان دیدمش!
نرگس مستی، که شب مست نگاهش بودمیصبحدم، پر کنده بر طرف گلستان دیدمش!
جعد مشکینی، که شب از بوی او آسودمیصبحدم، از باد چون سنبل پریشان دیدمش!
در دندانی که شب بر درج آن لب سودمیصبحدم، رنگین تر از لعل بدخشان دیدمش!
کرد کاری آسمان الحق که با سنگین دلیصبحدم از هر چه کرد آن شب، پشیمان دیدمش!
آنچه دیدم از جهان، بگذشت و این هم بگذردچون جفای آسمان، جور زمین هم بگذرد
آه از آن ساعت که گردد جلوهگر باد بهارابر آذاری به خاک تیره گرید زار زار
زخمها را برگ گل، ناخن زند در بوستانداغها را لاله سازد تازه اندر کوهسار
هرکه چیند سنبلی، افتد به فکر زلف دوستهرکه بیند نرگسی، افتد به یاد چشم یار!
هرکه بیند لالهای در باغ و داغ اندر میانهرکه بیند چشمهای در راغ و سبزه در کنار
یادش آید از رخ رنگین و خاک مُشکرنگیادش آید از لب شیرین و خط مشکبار
آنکه ماندش حسرتی در دل از آن وارونه روزوآنکه هستش نوگلی در گل، در آن ویران دیار
هم چکانده چون غم اندوزان، به رخ خون جگرهم فشاند، چون سیه روزان، به سر خاک مزار
ماندگان را کز تزلزل خانه بی دیوار شدزیر سقف آسمان هم زیستن دشوار شد
یا رب، از لطف تو این شهر خراب آباد بادعاجزانش را دل از قید ستم آزاد باد
هر که آزارد دل مسکینی از زخم زبانمرهم زخم دلش، از خنجر پولاد باد
هر که رنجاند دل درویشی آنجا بیگناهآتش اندر آبش افتد، خاک او بر باد باد!
هر که مظلومی از آن کشور به فریاد آورداز تظلم، شب در افغان، روز در فریاد باد
هر که بر صیدی زبون، آنجا کمندی افگندگردن او بستهٔ فتراک صد صیاد باد
از هجوم غم، به حسرت، رخت بستم زان دیارجان غمگینی که ماند آنجا الهی شاد باد!
با صباحی، آذر آنجا روزگاری خوش گذشتیاد باد آن روزگار خوش که گفتم، یاد باد!
خوش دعائی از دلم آمد به لب بی مدعامستجاب است این دعا و مستجاب است این دعا!