گنج

شمارهٔ ۹

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۷۳ بیت
ای خداوند آسمان و زمینشاهد قدرتت همان و همین
صاحب الکبریاء و الجبروتخالق الخلق و مالک الملکوت
اولی، از تو این جهان بوجودآخری، جز تو کس نخواهد بود
شاه و درویش، پروریده ی تستهر چه جز تست، آفریده ی تست
هستی، از هستیت کس آگه نیستنیستی را، بهستیت ره نییست
بود از هستی تو، هستی مااز می جود تست، مستی ما
هستی ما جدا و، از تو جداستناخدا را کسی نگفته خداست
سرنوشت همه، نوشته ی تستبیش و جدوار هر دو کشته ی تست
ما گنه پیشگان جرم اندیشدر دو عالم ز شرم سر در پیش
تو چه خواهی، که عقده بگشاییهم ببخشی و هم ببخشایی؟!
خطبه ی آدم، از کردم خواندیاز بهشتش بمصلحت راندی
که شود نسل آدمی پیداتا کنی دل ز عشقشان شیدا
خرد آن دیده بان شهر دماغاز شناساییت نکرده سراغ
عاجز از وصف آن صفات بودکه صفات تو عین ذات بود
در شناسایی تو، نابیناستگر همه شیخ ابوعلی سیناست
انبیای کرام عالیقدرآسمان جلیل را مه بدر
همه سرگشته ی جمال تواندکامل و عاجز از کمال تواند
ای صفاتت ز فکر ما بیرونچو ز ذاتت شود کس آگه چون؟!
که نبی گفت، مستعیذا بکماعرفنا ک حق معرفتک
مهتر و بهتر همه عالمفخر ذریه ی بنی آدم
شاه یثرب، محمد عربیمصطفی، کز خطاب نیمشبی
والی کشور ولایت شدکوکب مشرق هدایت شد
خاتم خاتمی در انگشتشروی خاتم نموده از پشتش
هادی شاهراه فوز و فلاحکش بود سنت سنیه نکاح
رحمت حق، بر او و اولادشخاصه زوج بتول و دامادش
علی، آن شاه شهربند کمال؛مهر رخشنده ی سپهر جمال
آنکه در علم و حلم وجود و رشادمثلش از مادر زمانه نزاد
آنکه قفل فلک، گشاده ی اوستزال گیتی طلاق داده اوست
آنکه افگنده رخنه در دل سنگاز چه؟ از برق تیغ آتش رنگ!
تیر ماری است، خورده اژدرهاقطره آبی گذشته از سرها
برتر از آفتاب مایه ی اواز سرم کم مباد سایه ی او
داستانی است، دوستان شنویدناله ی مرغ بوستان شنوید
روزی از روزهای فصل خزانکه شدی زرد برگ سبز رزان
زعفران زار گشته ساحت باغباغ از خنده دلگشا چو چراغ
هر گیاهی که از جمن رستهروی خود ز آب زعفران شسته
یوسف مهر، رفته در میزانچون زلیخا، درخت زر ریزان
نونهالان بوستان سرکشهمه پوشیده جامه ی زرکش
یرقان چمن شده شهرهرفته خطاف کآورد مهره
بال و پر کرده سندروسی سارزاغ را، زردچوبه بر منقار
ساحت بوستان، ز باد خزانگشته چون دستگاه رنگرزان
سبزه، پیرایه صندلی کردهسبز خفتان ز تن برآورده
زان دلاویز صندل سودهدل ز غم، سر ز درد آسوده
میوه ها، از درخت ها ریزانگرد صندل ز شاخها بیزان
از رخ به، غبار شسته سحابهر ترنج آفتاب عالمتاب
در چنین فصل خوش که لاله ی باغشسته بودش ز سینه باران داغ
هوس سیر بوستان کردمرفتم و یاد دوستان کردم
بوستانی ز باغ رضوان بههمه خاکش ز آب حیوان به
ز اعتدالش، هوا نه گرم و نه سردبرگ، نیمیش سبز و نیمی زرد
آنچه از میوه خوردنی، خوردم؛و آنچه از بهره بردنی، بردم!
هر طرف سیر باغ میکردم؛دوستان را، سراغ میکردم!
که مگر دوستی بباغ آید،چون من آن نیز در سراغ آید
که چو تنها رود بباغ کسیبودش هر گلی بدیده خسی
اهل دل را بود بساحت باغبوی گل بی رفیق موی دماغ
ناگه آمد یکی ز طرارانیار مستان رفیق هشیاران
رهرو کوی عشق خوش فرجاملیک گم کرده ره در اول گام
خویش را خوانده عاشق، اما نه؛از رخش نور عشق پیدا نه
مایل امرد، از زن آسوده؛دامنش چاک، لیک آلوده!
نام خط کرده مشکبوی گیاهلقب زلف داده مار سیاه
بوصال زنان گزیده فراقداده پیش از نکاحشان سه طلاق
دختران را، عدوی جوشن پوش؛پسران را، غلام حلقه بگوش
تارک نسل و منکر فرزنددل بفرزند دیگران خرسند
گرچه با من بیک سلیقه نبودبیک آیین و یک طریقه نبود
لیک، یک عمر بوده این هوسمکه برندی ازین گروه رسم
که سخن سنج و نکته دان باشدآشنای دل و زبان باشد
خلوتی کرده، گوشه یی گیریمدانه یی کشته، خوشه یی گیریم
جز من و او، دگر کسی نبودبا دو طاووس، کرکسی نبود
هیچ یک را، ز هم نباشد باک؛نبود در میانه بیم هلاک
از دو سو تیغ در غلاف بودجنگ در پشت کوه قافبود
سخنی چند گفته و شنویمدانه یی چند کشته و درویم
تا ببنیم ره که رفته درستتا بدانیم گشته پای که سست؟!
پای صحبت چو در میان آیداز کجی راستی عیان آید
گر شویم از دلیل هم راضیوارهیم از تحکم قاضی
ورنه جوییم نکته دان حکمیهر دو دمساز او شویم دمی
آنچه دانیم، پیش او گوییمبرهی کو نشان دهد پوییم
دولتم یار و، بخت یاور شدآنچه میخواستم میسر شد
کز قضا آنکه پا نهاد آنجاگره از کار من گشاد آنجا
بود از عارفان آن فرقهخرق عادات کرده در خرقه
نه در آن قوم، ازو کسی بهتر؛نه زمن مدعا رسی بهتر
نه از آن باغ، خلوتی خوشتر؛نه از آن بحث، صحبتی خوشتر!
پیش رفتم، گرفتم او را دست؛کردم از جام التفاتش مست
گفتم از هر کجا، سخن با او؛با من او رام شد، چو من با او!
باغ را بسته راه پیمودیمتا بپای درختی آسودیم
خود نشستم، نشاندم او را نیز؛سخنی چند رفت لطف آمیز
گفتم: ای روزگار دیده بسیگرم و سرد جهان چشیده بسی
مشکلی از تو در دل افتاده استگر نگویی تو، مشکل افتاده است
در میان من و دل دعوائی استاینک این باغ بیخطر جایی است
هر چه میپرسمت، جوابی دهتشنه یی را ز رحمت آبی ده
آن دلیلی که خود گزیدستیو آنچه از دیگران شنیدستی
یک بیک بازگو، که گوش کنمجرعه جرعه فشان، که نوش کنم
گفت: بسم الله ای وحید جهانهر چه دارم، ندارم از تو نهان
خاصه اکنون که نیست غمازیتا بر آرد ز پرده آوازی
هان بپرس از من آنچه میخواهیدهمت تا ز مطلب آگاهی
غرض، از هر دو سو سخن شد گرمهر دو یک سو فگنده پرده ی شرم
نه مرا خنجر و، نه او را تیغ؛هیچ یک در سخن نکرده دریغ
گفتم: ای دیو بر تو راه زدهتو ره خلق بیگناه زده
با زنت چیست دشمنی که زنانپریانند و خوانی اهرمنان؟!
زن بود گر ه ماه سرو خرامزو گذاری چو آفتاب غمام
زن بود گرچه سرو مه پرتوزو هراسی چو صرمی از مه تو
زن بود گرچه دختر کاووسزو گریزی چو مار از طاووس
پسر ار چه بود ز حسن بریبینی او را بامتیاز پری!
پسر ار چه شناسیش ناکسخواهی او را چو جیفه را کرکس
پسر ارچه بود سیه دل زشتجویی او را چو حامله انگشت
ای برون رفته از طریق خردمرد دیدی که نام زن نبرد؟!
مرد، دهقان باغ زندگی استصبح تا شام در دوندگی است
که گزیند درین جهان باغیکه ننالد بساحتش زاغی؟!
چون چنین باغ قابلی بیندخیزد از جا، ز پای ننشیند
گرم گردد، خوی از رخ افشاندتخم ریزد، نهال بنشاند
از نم آب، پیشتش آب دهدوز دم گرمش آفتاب دهد
اندر آن باغ، نخلی آرایدمگرش زیر سایه آساید
شاخهای بلند بیند ازومیوه های رسیده چیند ازو
نام آن باغ، بچه دان زن است؛که بباغ بهشت طعنه زن است
زان بود باغبان باغ مدامکه ز باران کند چراغ مدام
چون رسد وقت آن که بار دهدصد اگر خواهی، او هزار دهد
تو که در شوره زار کشت کنیزشتکاری، که کار زشت کنی
حسرت میوه، در دلت ماندز اشک غم، پای در گلت ماند
مرد غواص بحر احسان استآب پشتش، زلال نیسان است!
چون فرو میچکد، نسفته در استزان در ناب، این سحاب پر است
صدف در بود، مشیمه ی زن؛خازنی در است شیمه ی زن
گیرد آن آب و در ناب دهدکیست کو را نخواهد آب دهد؟!
تو که از بحر تشنه برگشتیرخت بیرون کشیدی از کشتی
تیشه بر کف شدی بکان کندنسود کان کندن است، جان کندن!
بس درین آرزو کشیدی رنجکه کنی پر ز زر کانی گنج
ناگهت تیشه زرد شد تا بیخزر مپندار، کو بود زرنیخ
نخرد کس، بنرخ زرنیخش؛ور خرد، میکنند تو ببخش!
مو چو از خایه ی کسی نبردکس بزرنیخیش چگونه خرد؟!
هیچ حیوان، ز وحش و طیر و هوامکه بود اختلاطشان بدوام
کند این کار، دیده باشی؟! نه!از دگر کس شنیده باشی؟! نه!
تو که خود اشرفی ز هر حیوانآگه از راز ماه تا کیوان
خوش بود از تو سر زند این کار؟!نایدت ز آدمیت خود عار؟!
راه سودا بزن کسی که گشودحفظ نوع و بقای نسلش سود
حیف کز عشرت جهان دوریزنده یی، لیک زنده در گوری!
زین جهان، کش بکس قراری نیست؛میروی وز تو یادگاری نیست؟!
میوه ی باغ دل بود فرزندمرهم داغ دل بود فرزند
در تجارت که رایگان نبودهیچ سودی نه، کش زیان نبود
غیر ازین، کایزدت دهد فرزند؛آگه و کاردان و دانشمند
تا درین چارسو مکان داریسر سودا درین دکان داری
هم بلند از وی است پایه ی توهم گران از وی است مایه ی تو
از زیانکاریش، تو را نه زیان؛چون عیان شد، چه حاجتم به بیان؟!
چون کشی رخت ازین سرای مجازهست فرزند تو، تو را انباز
بودش جان بمنت تو رهینگاه سودش، تویی شریک مهین
بیش ازین سود در تجارت نیستکاحتمالیت از خسارت نیست
گوش مردان مرد، ای فرزندزیب دارد ز گوشواره ی پند
پند پیران شنو، که پیر شویبا دلیران نشین، دلیر شوی
زین سخن، یاری توام غرض استورنه فارغم، تو رامرض است
شهری، آسوده از غم دشتیپسرش غرق و نوح در کشتی
حکم، یا عقلی است یا نقلی؛نقل، خود نشنوی ز بی عقلی!
ورنه در هر کتاب کش خوانیزشتی کار خویشتن دانی
ز آنکه ز انواع معصیت بجهانخواه باشد عیان و خواه نهان
هر چه در ملتی از آن خلل استدر دگر ملت اذن محتمل است
بجزاین فعل نه که در همه کیشفاعلش عاصی است و جرم اندیش
رو بپرس این حدیث پنهانیاز یهود و مجوس و نصرانی
نیست چون نیستت کنون سر نقلحاکمی در میانه غیر از عقل
هان بیا تا بعقل پیوندیمتا تنور است گرم، نان بندیم
عقل چون در میان ما حکم استگر نباشد کسی حکم، چه غم است؟!
عقل، نه قال و قیل میخواهدهر چه گویی دلیل میخواهد
گاه دعوی نباشدت چو دلیلهست قولت ضعیف و رای علیل
گر کشد بحث پا برون ز قیاسدیگران زیرکند و خرده شناس
گر تو آیی ز گفتگو فائقنگشاییم زبان بنالایق
هم خود از راه رفته برگردمبا تو همراه و همسفر گردم
هم کنم رهنمایی یارانتا نباشند از غلطکاران
ور بیاری حضرت باریمن برآیم براست گفتاری
هم تو زان ره که رفته یی برگردکه سر از راستی نپیچد مرد
هم بیاران خود ده آگاهیکت درین ره کنند همراهی
نشنوند از تو پند گر ایشانچون سیه دل حدیث درویشان
ترک این کار ناروا نکنندچاره ی درد بیدوا نکنند
تو از آن قید خویش را برهانترک ایشان کن آشکار و نهان
کآنچه بینی ز نیکوان و بدانهمه تأثیر صحبت است، بدان!
گفت: این بدگمانی از چه ره است؟!سوء ظن در حق منت گنه است!
من، بجز عشق، نیست آیینمروشن از عشق شد جهان بینم
من ز صهبای عشق بیهوشمنیست جز حرف عشق در گوشم
عشق را، عارفان شمرده کمال؛که جمیل است دوستدار جمال
برتر است از سپهر پایه ی عشقآفتاب است زیر سایه ی عشق
نیستت گر ز عشق آگاهیبرو از جان من چه میخواهی؟!