شمارهٔ ۸
یکی روز در ساحت گلشنیگرفته سرچشمه ی روشنی
من و یکدو تن همدم نیکبختنشستیم در سایه ی یک درخت
ز یکدست هاتف نواساز منز یکسو صباحی هم آواز من
بصحبت گشاده زهر نکته سنجکتاب غزلهای رنگین چو گنج
ز گوهر فروشان عهد قدیمخلف مانده دیدیم درها یتیم
فرستاده غواص شان را درودبهر دور شد نوحه را هم سرود
بگرد یتیمیش از دیده اشکروان بود از دلنوازی نه رشک
صباحی که بادا صباحش بخیرچو آن انجمن دید خالی ز غیر
کتابی کهن داشت با خود نهانبرآوردش از زیرکش ناگهان
گسسته ز هم عقد شیرازه اشکهن، لیک معنی همان تازه اش!
بدستان گرفتم ز دستش کتابرهاندم ز گردش چو گنج از خراب
گشودم، چه دیدم؟ یکی بوستان!که بادا تماشاگه دوستان!!
ورقها، چو برگ رزان فصل دی؛پریشان و فائح از آن بوی می
درختان کهن، میوه ها نوبرشز جان پرورش داده جان پرورش
چو فردوس، گل رسته در وی بسی؛که خاری نیازرده دست کسی
همانا باین عالم آمد بهشتکه رضوان در آن هر چه بایست کشت
گلی ورنه از بوستانی نرستکه خارش بخون دست گلچین نشست
کسی میوه ورنه ز باغی نچیدکه از باغبان زهر چشمی ندید
دلم برد از دست، بوی گلش؛جگر خون شد، از ناله ی بلبلش!
مگر بلبلش کو بلب قند سودمعزی امیر سمرقند بود!
چه گفتم که باید زنم سر بسنگکجا بوستان دارد این آب و رنگ؟!
دلارا یکی نازنین نامه بودکه بر مشک ترکا بتش خامه سود
در اوراقش از چشم عبرت نگرندیدم بجز پاره های جگر
سراسر بخون دل آمیختهز چشم سیاه قلم ریخته
در آن نقش، بس قصه ی دردناکچو لوح جبین اسیران خاک
نوشته در آن قصه ی دلنوازبسی داستانهای ناز و نیاز
درخشان گهرهای غلطان در آننهان گنج درویش و سلطان در آن
هم از شادی جستن لعل مفتهم از ماتم آنکه این لعل سفت
سرودم ز ایوان گردون گذشتسرشکم ز دامان جیحون گذشت
صباحی، لب خود بدندان گرفتشکفتش چو گل روی و گفت: ای شکفت
که این نامه کارام جان من استچو تنها شوم، همزبان من است
مرا بود مونس بهر انجمنکسی جز تو نگرفتش از دست من
که بیند خطای خطش از صوابو یا خواندش کو نگوید جواب
همانا نیاموخت در روزگارکسی این لغت را ز آموزگار
حریفان که امروز نام آورندز دعوی بملک سخن داورند
شکر را ز حنظل ندانند چیست؟!ندانند امیر سمرقند کیست؟!
در این عهد، هر کو دو مصرع نگاشتسر عجب بر آسمان برفراشت
دو خر مهره هر کو بهم کرد جفتکمان کرد کو گو هر نظم سفت!
نبینی که آمد درین مرز و بومهمای همایون، کم از بوم شوم؟!
خریدار گوهر در این شهر نیستفروشنده را از بها بهر نیست
تو هم رنج بیهوده زین پس مبرسخن پیش هر ناکس و کس مبر
چه لازم کز اندیشه دل خون کنیمگر مصرعی چند موزون کنی
که در خواندنش چون بر آری نفسگذارند انگشت بر لب که بس
ورش سازی از کلک و دفتر بسیجنگیرند چون این کتابش بهیچ
مرا در دل افسون او کار کردز خوابم بافسانه بیدار کرد
باو گفتم از روی رفق: ای رفیقعفی اله که هم صادقی هم صدیق
هم آن به که شبها نسوزم دماغنیفروزم از بهر کوران چراغ
چه بیجا گذارم زر اندر خلاصکه نشناسدش صیرفی از رصاص
چه گردم پی در شناور چو غوک؟که نگشایدش رشته زالی ز دوک
بدین گونه ما را سخن در میانفرا داشته گوش، روحانیان
که از یکطرف هاتف آواز داددل رفته از من بمن باز داد
بگرمی مرا گفت: ای هوشمندز بازار سرد سخن شکوه چند؟!
پس از عهد استاد فن رودکیکه در دری سفت از کودکی
بنوبت سخن گستران ازعدمنهادند در بزم دانش قدم
چو او چید هر کس سخن را اساسگهر ریخت در جیب گوهر شناس
نیوشنده را جان از آن تازه شدجهانی ز نامش پر آوازه شد
هر آن کز سخن طرز دیگر نهادخزف در ترازوی گوهر نهاد
اگر پنج روز این سرای سپنجتهی شد ز ارباب دانش، مرنج
نماند و نماند بیکسان جهانشود آشکار، آنچه بینی نهان
شنیدی که جمشید فرخنده بختچو بیگانگانش گرفتند تخت
ز بیداد ضحاک تازی، ز مغزتهی شد سر نوجوانان نغز
جهان بود آشفته سالی هزاربدو نیکش از ظلم زار و نزار
دگر کز جفا شد پشیمان سپهرگرایید یکچند از کین بمهر
درفش فریدون برافراخت بازجهان رشک ایوان جم ساخت باز
فلک روزکی چند بر زید و عمرواگر بوزه پیمود بر جای خمر
نخواهد شدن ریشه ی تاک خشکز میخانه آید همان بوی مشک
کنون گر بگیتی سخندان نماندگلی در همه باغ خندان نماند
ز بلبل نشانی نه در بوستانز طوطی تهی گشت هندوستان
نگیرند کج نغمه زاغان باغز عطر گل و طعم شکر سراغ
چمن را تهی از سمن کرد دیز گل وز شکر شاخ خالی و نی؟!
مخور غم، که فرداست از کوهساربرافراخته چتر ابر بهار
صبا ریخته گل بدامان شاخشکر کرده نی را گریبان فراخ
بگلبن بر آورده بلبل خروشبمنقار طوطی شکر کرده نوش
سخن گستران کرده رو سوی باغبدستی کتاب و بدستی ایاغ
نقاب از رخ گل گشایند خوشبآهنگ بلبل سرایند خوش
غزل سر کند مطرب از هر کسیفرستند رحمت بر آنکس بسی
بیا زین کتابی که در دست تستببین نقش حال معزی درست
شش اندر صد و پنج اندر ده استکه خاک معزی زیارتگه است
گهی هیچ از او نام نشنیده کسگهی در جهان نام او بود و بس
گر او رفت، بر جای او کس نماندسخنگو، سخندان، سخن رس نماند
تویی خود بحمدالله امروز نیزبمصر سخن چون معزی عزیز
هم او هم دگر ناظمان جهانکه بودند از کار نظم، آگهان
ز تو زنده شد در جهان نامشانبود گرچه در خاک آرامشان
بسعی تو ضایع نشد رنجشانکه گوهر برآوردی از گنجشان
بنال ای کهن بلبل بوستانکه چون گل گشاید دل دوستان
بباغ از گل و میوه بنشان درختکه تا بیند و چیند آزاده بخت
از این خاکدان چون بخلد برینکنی رو، که بادت لحد عنبرین
هر آنکو گلی چیند از باغ توچو لاله دلش سوزد از داغ تو
هر آنکو خورد میوه ات از درختبه نیکی کند یادت ای نیکبخت
سراسر سخنهاش بی عیب بودمگو هاتف، او هاتف غیب بود!
دری سفت، کآویزه ی گوش شد؛زبان را شکایت فراموش شد!
باو گفتم: ای ابر گوهر فشانز گوهر بود در چه بحرت نشان؟!
بگو تا بآن بحر کشتی برموز آن بحر گوهر بدست آورم!
چه طرزت بود در سخن دلنواز؟کز آن طرز بندم سخن را طراز!
بگفت: ای که نظمت سراسر خوش استبرآری زهر بحر گوهر، خوش است
ولی شد چو نقد جوانی ز دستدرین بحرت افتاد ماهی بشست
نیرزد که گیرد طمع دامنتنزیبد که گردد هوس رهزنت
مخوان از طمع سفلگان را خدیومنه از هوس نام حوران بدیو
غزلخوانیت گرچه باشد بسهوشمارندش، ا زدوستان دور، لهو
مگو مدح شاهان، چو نبود بجاکه ناچارش آخر بگویی هجا
چه لازم چو فردوسی آیی ز طوسبغزنین و شه را کنی پایبوس؟!
بری سی چهل سال بیهوده رنجکه بر دامن افشاندت شاه گنج؟!
بخاری ز اندیشه عمری قفاکش از وعده آخر نبینی وفا؟!
شه گنجه را چون نظامی بعمدچه خوانی شب و روزی از اخلاص حمد؟!
که حمدونیان را شوی ده خدانشینی ز کنج قناعت جدا؟!
چه در مدح کوشی؟ که چون انوریکند مغفر اندر سرت معجری!
ببلخت نشانند بر خر زرشکز رخ خوش فشانی و از دیده اشک!
گر از نخل دانش، ثمر بایدتبه بستان سعدی گذر بایدت
که هر رنگ گل خواهی آنجا شکفتز هرگونه گویی سخن شیخ گفت
دگر گفتمش: ای تو را من رهیعفی الله که دادی مرا آگهی
بچشم، آنچه گویی بجای آورماگر لطف ایزد شود یاورم
نباشد مرا گرچه در انجمنزبان عاجز از هیچگونه سخن
ولی ز آن نچینم سر از رای توکه زیباست رای دل آرای تو
بکوتاه دستان مشو بدگمانخدنگم بزه بین، زهم در کمان!
همان گویم اکنون که گوید سروشبآهنگ سعدی برآرم خروش
اگر شیخ گل چید از بوستانکه افشاندش بر سر دوستان؟!
و گر رشته از دسته گلها گسیختبدیهیم بونصر بن سعد ریخت
من اینک یکی گنج اندوختمببازاریان مفت نفروختم
گزیدم از آن در و یاقوت و لعلکه شبدیز شه را فشانم به نعل
بشیرین لب او داد اگر داد پندبه شیرازیان ارمغان برد قند
من آوردم اینک شکر ز اصفهانکه شیرین کند خسرو از وی دهان
شها، شهریارا، سرا، سرورافلک بارگاها، جهان پرورا
جبین سای پیر و جوان، قصر تستبه از عصر نوشیروان عصر تست
جهان از تو در مهد امن و امانچو از مهدی هادی آخر زمان
ز جودت، چنان سیر شد چشم آزکه مفلس به منعم ندارد نیاز
ز تیغت، چنان یافت گیتی قرارکه کودک ندارد بدیوانه کار
بمهرت دل دوست نازنده بادبرمحت سر خصم بازنده باد
بعهد تو، ای دوار مهربانکه بخشنده دستی و شیرین زبان
دلی را نمی بینم اندوهناکتن از رنج فارغ، رخ از گرد پاک
جهان امن و، روزی مردم فراخبرو بومش آباد، از ایوان و کاخ
مرا برد لیک این غم از دل سرورکه آسایش مردم آرد غرور
چو راه غرور افتد اندر دماغخرد را برد روشنی از چراغ
پس آنگه کند خانمانها خرابشود سنگ از او خاک و دریا سراب
برآنم کنون ای شه حق شناسکه داری ز حق جانب خلق پاس
که تا دیو غفلت نزد راهشانکنم از ره پند آگاهشان
ببین هر که را شد ز پیر و جوانچو از جوش اخلاط تن ناتوان
طبیبی بناچار میبایدشکه جان از دوای وی آسایدش
گر از سوء اخلاق نیز آدمیخلایق گریزندش از همدمی
حکیمیش باید پسندیده رایکه چون گردد از پند دستان سرای؟!
دمد چون گل از شکرش بوی خوشدهد بوی آن گل شکر خوی خوش
تو را گرچه حاجت نه از آگهیبه پندکسی، خاصه پند رهی
ولی پا نهد هر که در محفلیچو خواهد بصحبت گشاید دلی
سخن سرکند با سر انجمنبود گرچه با دیگرانش سخن
پس از ذکر ایجاد رب مجیدکه چون کرد آفاق و انفس پدید
چو دیدم درین نغز مجلس درستکز اهل جهان روی مجلس به تست
نوشتم به پند کسان این کتابشود تا که دیده از آن بهره یاب
بهر قطعه اش کز خرد آیتی استجداگانه اندرزی و حکمتی است
حکایات دلکش، مثل های نغزکه هوش آورد غافلان را بمغز
صدفهاست پر گوهر شاهوارسبوها پر از باده ی خوشگوار
خنک آنکه زین تازه می نوش کردوزین گوهر، آویزه ی گوش کرد
بهر بیتی از آن ز بستان دری استتر و تازه چون گلستان دفتری است
نیارستم، آمد چو خود بر درت؛بمجلس فرستادم این دفترت
که خواند دبیر تو بر جای منبقصر تو، ای فرخ آن انجمن!
وز آن انجمن تا بهر کشوریبرد از من این نامه دانشوری
بدانش جهان را درین روزگارتو باشی به پند من آموزگار
طفیل تو هر کو شود کامیابز پندی که من دادمش زین کتاب
برحمت ز تو یاد آرد نخستکه عنوان این نامه از نام تست
مرا هم چو کردم تو را بندگیبآمرزش حق دهد زندگی
نبینی که از خوان شاهنشهانگدا میخورد روزی اندر جهان
حریفان مرا دیده برخاستندبرویم ز نو بزمی آراستند
گرفتند یک یک مرا در کنارتو گویی کشیدندیم انتظار
شدم تا نشینم بصف نعالز هر جانبم خاست بانگ تعال
فزودند از احترامم بقدرنمودند چون دل مقامم بصدر
ز هر سو بسی داستانها گذشتبسی داستان بر زبانها گذشت
یکی جست راز سپهر برینیکی از جهان وز جهان آفرین
ز کیفیت خلق عالم بسیسخن گفت در انجمن هر کسی
من اندیشه ی کار خود داشتمسراسر سخن قصه پنداشتم
یکی گفت با من که: ای همنفسچرا بوستان را شماری قفس؟!
کنون کز گل آمد زمین حله پوشز هر مرغی آوازی آمد بگوش
شد از چهره ی گل ز اندام سرونواسنج بلبل، غزلخوان تذرو
بهر گوشه زین باغ روحانیانفگندند بس گفتگو در میان
تو کز باغ دانش کهن بلبلیبدل خارها داری از هر گلی
چرا همدم دوستان نیستی؟مگر مرغ این بوستان نیستی؟!
بگو با حریفان نیکو نهادکز اوضاع گیتی چه داری بیاد؟
که این قبه ی نیلگون آفرید؟که بود آفریننده؟ چون آفرید؟!
بساط زمین، از چه آراستند؟ز آرایش آن، چه میخواستند؟
بهار و خزان اندرین باغ چیست؟خروشیدن بلبل و زاغ چیست؟
چرا رنگ این باغ چون ریختندگل و خار را درهم آمیختند؟!
چرا خاک گه گرم شد، گاه سرد؟!چرا برگ گه سبز شد، گاه زرد؟!
همه کس گل از باغ چیند بسیچرا باغبان را نبیند کسی؟!
سخنگو، سخن چون باینجا کشاندمرا از ثری تا ثریا کشاند
باو گفتم: ای یار دمساز منبلند است این پرده ز آواز من
بآهنگ دیگر مرا دستگیرازین، اندکی نغمه را پست گیر
توانم مگر منهم ای هم نفسبرآرم سری از شکاف قفس
سراسر بگوش تو گویم نهفتز سیمرغ، عقل، آنچه گوشم شنفت
زبان بست، مرغ از نوایی که داشت؛فروتر پرید از هوائی که داشت
دگرها که بودند از اهل هوشهمه بسته لبها، گشادند گوش
تهی دیدم از غیر چون انجمنچنین بر لب آمد ز غیبم سخن
که راز جهان یکسر آمد نهانجز این کآفریننده دارد جهان
چرا کاندرین مجلس دلپسندندید است کس نقش بی نقشبند
وگر گویی از زادن این در گشادنخستین پدر بازگو از چه زاد؟!
خرد را بیکتاییش نیست شککه کار دو صانع گر آید ز یک
بانباز آن یک ندارد نیازکه باشد به نیروی خود کارساز
وگر این کند آنچه آن یک نکردبرو، گرد معبود عاجز مگرد!
بلی، روستا هم ندارد شکی؛که سلطان شهر از دو بهتر یکی!
وگر بازپرسی ز نادیدنشکه نادیده نتوان پرستیدنش
نبینی که از کلک صورت نگاربسا نغز پیکر که شد آشکار
بود گرچه هر چهره را دیده بازنیارند نقاش را دید، باز!
جهان را دهد روشنی آفتابولی چشم خفاش را نیست تاب
توانا و دانا و آمرزگارکه آمرزد آن را که بیند فگار
بود علم و حکمت سزاوار اوکه جای سخن نیست در کار او
درین گر کسی گفتگو میکندچرا خود نکرد آنچه او میکند؟!
وز این مجلس خاص کاراستیدحکایت ز چون کرد او خواستید
چه گویم؟ کتب خانه دیدم بسیحدیث بزرگان شنیدم بسی
ولی آنچه گفتند ارباب هشباین نغز تحقیقم افتاد خوش
که جان آفرین کآن نگهدار ماستبما چون شناسایی خویش خواست
نخستین یکی گوهر تابناکبرآورد از غیب، از غیب پاک
نه بایع در آنجا و نه مشتریکه نامش نگارم در انگشتری
بعین عنایت بوی بنگرینخرد نام کردش خود از خود خرید
بآن در یکدانه بس عشق باختسرانجامش، از برق هیبت گداخت
شد آب آن در ناب، صافی زلایبموج آمد آن قطره ی بحرزای
بهم بست از آن آب نه دایرهبشوق از ازل تا ابد سایره
یکی چون دل عارف از نفس پاکدگر یک پر از گوهر تابناک
وز آن یک بیک هفت بحر نگونحبابی برانگیخت سیمابگون
چو کیوان در ایوان هفتم خزیدز کین آوری لب بدندان گزید
چو عباسیانش، سلب قیرگونبویرانی خان و مان رهنمون
مهین داور کشور دار و گیرزمین پرور کشت دهقان پیر
غبار رخ پشم پوشان از اوخمار سر درد نوشان از او
بقصر ششم شد چو برجیس چستسیاهی ز دامان کیوان شست
هر آن عقده کو بست، این برگشود؛هر آن خار کو کشت، این بر درود
از او جسته امید دل راستانسعادت، غلامیش بر آستان
نیفگنده کس بر جبین چین از اوهمه رونق دین و آیین از او
چو بهرام در قصر پنجم نشستز تیغش هراسی بر انجم نشست
ازو دست دزدان بیغما درازوزو رهزنان را سر ترکتاز
رخش ز اتش خشم افروختهچو برق آتشش کشت ها سوخته
هم افزوده طغیان کاووس از اوهم آلوده دامان ناموس از او
چو در منظر چارم آسود مهربرافراخت رایت، برافروخت چهر
ز هر شهر، کو روی کردی نهان؛شدی تیره در چشم مردم جهان!
بهر خطه، کافروختی او چراغز دیدار هم کردی اهلش سراغ
شهان راهمه بخت فیروز از اوز هم امتیاز شب و روز از او
چو ناهید شد شمع سیم سرایدل عالمی گشت شادی گرای
فشاند آب بر هر چه بهرام سوختهر آن پرده کو بر درید، این بدوخت
عروسان ازو در فریبندگیوز آن جامه را داده زیبندگی
همه طالع حسن مسعود از اوهمه سازش و سوزش عود از او
رواق دوم گشت چون جای تیربلوح قضا شد قلمزن دبیر
ازو کودکان پیش آموزگارکمر بسته در مکتب روزگار
بکسب، هنر، مجلسی ساختهحساب همه کار پرداخته
ورق خوانی رازدانان ازوزبان دانی بیزبانان از او
چو مه شد برین طاق دامن کشانز مهرش بتن خلعت زرفشان
گه افزود و گه کاست او را جمالگهی بدر بنمود و گاهی هلال
گهی رو، گه ابرو نمودی ز نازبدستی سپر ساز و شمشیر باز
پذیرفته سامان، همه کار ازو؛همه کار را گرم بازار ازو
بحکمش چو افلاک سر برکشیدبهر یک ده و دو خط اندر کشید
بهر بهره نقشی مناسب فتادمهندس بهر نقش نامی نهاد
هم از مهر خود داد پیوندشانهم از شوق در گردش افگندشان
شد از گردش چرخ آتش پدیدز زیر فلک شعله بالا کشید
ز جنبیدن آتش خانه سوزبرآمد هوائی چو ابر تموز
چو جنبش هوا را بمسکن کشاندهوا آب روشن ز دامن فشاند
عیان شد بجنبش از آن آب کفخلف ماند از آن خاک نعم الخلف
گرفتند هر یک بجایی قرارفروغ و نسیم و زلال و غبار
باندازه آمیزشی دادشانبهم سازگاری خوش افتادشان
از آن چار گوهر که در هم سرشتجهانی شد آراسته چون بهشت
ز نزهتگه خاک چون نه فلکبطاعت کمر بسته خیل ملک
براهی که بنمودشان از نخستدمی پا ز رفتن نکردند سست
فرومانده در سایه ی پیر خویشنه پس رفته از منزل خود نه پیش
همه فارغ از فکر و مشغول ذکرچرا؟ کو عنن دارد و فکر بکر!
هم اندر زمین فوج دیو و پریگشاده زبان در ثنا گستری
نعیم و جحیم، آیت لطف و قهرز لطفش شکر ریز و از قهر زهر
نعیم از که؟ از بنده ی بیگناه!بود گرچه از بندگان سیاه!!
جحیم از که؟ از زشت کاران خویش؛بود گرچه از سروران قریش!
فلک دایره، مرکزش خاک نغزاگر خاک را نغز گفتم، نلغز!
نه گنجینه گنج شاهی است خاک؟!نه مشکوه نور الهی است خاک؟!
غرض، راز پنهان چو میخواست فاششدند اختران از فلک نور پاش
ثوابت بگردش چو، کردند میلفشاندند نور از سها تا سهیل
گرفتند در حجله ی رنگ و بویهمین چار زن، بار، از آن هفت شوی
ز آتش شد این خاک فرسوده گرمهم از باد آشفته وز آب نرم
بجنبش در آمد رگ رستنیعیان گشت پس گوهر جستنی
هم از خنده ی برق در کوهسارهم از گریه ی ابر در مرغزار
همه رنگ بگرفت در کوه، سنگهمه گل برآمد ز گل رنگ رنگ
هر آن آب کز ابر بر آب ریختبجیب صدف عقد لؤلؤ گسیخت
ز نزدیکیو دوری آفتابکه گه بست و گاهی روان کرد آب
پدیدارشد در جهان چار فصلبآن چار گوهر رساندند اصل
چو با هم یکی گشت لیل و نهارنهادند نامش خزان و بهار
بصیف و شتا انجم تیز گردگهی گرم کرد انجمن گاه سرد
گهر ریز شد ابر نیسان مهیهوا نیز، دم زد ز روح اللهی
گرفتند چون باد شد جستنیدرختان دوشیزه آبستنی
چو مریم بشب مه نهادند بارچو عیسی همه میوه ی خوشگوار
ز لطفش، که با خاک هم سایه شدبسی هیکل از جان گرانمایه شد
بآبی و خاکی، چه وحش و چه طیرهم او داد جان، بی میانجی غیر
پرنده ببالا، چرنده بزیرشب و روز در ذکر حی قدیر
جهان آفرین، ایزد ذوالجلالبر آن شد که خود را ببیند جمال
نه صورت نما دید، آیینه یینه در خورد آن گنج، گنجینه یی
ز گل خواست آیینه یی ساختنوز آن رایت عشق افراختن
برآورد از آستین دست جودیکی مشت خاک از زمین در ربود
بر او ز ابر رحمت ببارید آبهم آتش گرفت از دم آفتاب
درو در دمانید باد بهشتیکی نغز پیکر از آن گل سرشت
چهل روز در جایی افتاده بودبر آن ریخت هر روز باران جود
ز طین طهور و ز ماء معینهمین پرورش دید یک اربعین
چو دیدند آن پیکر دلنوازملک را ز غیرت زبان شد دراز
سخنهای بیهوده گفتند بازجوابی که باید شنفتند باز
چو آراست آن نغز پیکر ز گلباو داد جان و، ازو خواست دل
برافروخت چون قصر افلاکیانیکی قلعه، نامش دژ خاکیان
بر آن دژ هر آن رخنه کاو بود بازبهر رخنه جاسوسی آمد فراز
که هر روز و هر شب زخیر و ز شررساند بوالی آن دژ خبر
بفرمان ایزد دل هوشمندبشاهی آن قلعه شد سربلند
در آن قلعه، فیروزمندیش دادبر اعضا همه سربلندیش داد
همش بست تعویذ جان بر یمینهمش کرد بر گوهر عشق امین
بهر مشت گل، نام دل، مشکل است؛اگر گوهر عشق دارد، دل است
چه دل؟ قطره خونی بدانش شگرف!نهفته در آن قطره دریای ژرف
چو در ملک تن رایتش برفراشتخرد را بدستوری او گماشت
خرد داشت بر کف چو روشن چراغنشاندش بایوان کاخ دماغ
نظر دیده بان شد، بمنظر نشست؛بسالار خوانی مگر بر نشست
بهر گفتگو چه یقین، چه گمانزبان گشت بر راز دل ترجمان
چو حسن ازل دیده بر دل گشادره آشنایی بدل خواست داد
بدلآلگی شد نظر سرفرازنهان ساخت آگاه دل را ز راز
رسید از نظر دل بدیدار حسنشد از روی دل گرم بازار حسن
در آن انجمن عشق چون راه جستدل و حسن بستند عهدی درست
چو با حسن دل آشنایی گرفتچراغ وفا روشنایی گرفت
شد آن عهد محکم ز روز الستمبیناد تا روز محشر شکست
شد آن نقش را کار هستی چو راستبگفتش که: برخیز، از جای خاست
نخست آفریننده را یاد کردجهان را از این دانش آباد کرد
بخلوتگه قرب کردش ندیماز آن خواندش آدم که بود آن ادیم
در آن خاک، گنجی که بودش نهفتخرد نام آن گنج را عشق گفت
الا کج نبینی که عشق و هوسشماری ز یک جنس ای هم نفس!
اگر هیکل گربه بینی چو شیرنلغزی که آن بیدل است، این دلیر!
برد هوش این، از سر تیرزنخورد موش آن، از در پیرزن
مگو کسوت جغد و شاهین یکی استکه هر رهروی را در این ره تکی است
یکی، جا بویرانه اش خواستندیکی، ساعد شاهش آراستند
نه هر کس دم از عشق زد، صادق است؛نه این دعوی از هر کسی لایق است
بود عشق آیین فرسودگانهوس، پیشه ی دامن آلودگان
چو آدم باین پایه موجود شدبکروبیان جمله مسجود شد
ملک، کآدمی داشت در تابشانگل آلود ازین خاک شد آبشان
ز رازی که با آدم آموختندلب اعتراض ملک دوختند
عزازیل کش نام ابلیس بودعزیز ملایک بتلبیس بود
همانا که در رزم دیو و ملکملک برد اسیرش بسوی فلک
بسالوسی آنجا نشیمن گرفتملک آگه از وی نشد، ای شگفت!
گذشتی شب و روزش اندر نمازچو زهاد ایام ما زرق ساز
چو دید آن سر سرکشان در زمیندل بوالبشر شادمان، شد غمین!
فرشته چو بردندی او را نمازکشید آن سیه دل سر از سجده باز
هماندم ز حجاب این نه حجاببفرمان نبردن رسیدش خطاب
چون آن بی ادب بود آتش مزاجبپاسخ شد آتش فشان از لجاج
که من ز آتشم، آدم از خاک پست؛باین آتش این خاک چون یافت دست؟!
بآتش اگر سوزیم، باک نیست؛مرا خود سر سجده ی خاک نیست!
چنان کآدمی راست ز آتش گزندمرا هم ز خاک است دل دردمند
سری کآن تو را سالها سجده کردنخواهم رسد بروی از خاک گرد
نه پاس ادب آن تنک ظرف داشتهمانا غرورش باین حرف داشت
وگرنه ز شاه آورد چون پیامامیران ببوسند پای غلام
هر آن خس که بویی بود از گلشدهد جای بر چشم خود بلبلش
شدش حکم ایزد باین رهنمونکه دیوی تو، رو سوی دیوان کنون
بگفت: آمدم بنده اینجا، نه دزد؛کنون خواهم از شحنه ی عدل مزد
وگر دزدم، آخر بسی سال و ماهدر این آستان داشتم سجده گاه
هر آن خانه کش خواجه دارد کرمبشب در ره دزد ریزد درم
که آید نهان چون بامید گنجبراحت برد گنج نابرده رنج
خطاب آمد از حضرت ذوالجلالکه ای قاید کاروان ضلال
تو را گرچه این بندگی بود زرقشدت بندگی خرمن و، زرق برق
ولی مزد اینک سپارم ترادو روزی بخود واگذارم تو را
کنون دادمت مهلت این دیو زشتکه تا روز حشرت نمایم سرشت
در آن دم که دیوان دیوان کنمتو را از گنه دل غریوان کنم!
دگر گفت: ای پاک پروردگارمن و آدمی را بهم واگذار
رعایت مکن جانب خاک راببین صحبت برق و خاشاک را
چنان کاو مرا راند ازین آستانبعالم سمر گشت این داستان
کنم منهم از زور بازوی خویشبیک بازویش، هم ترازوی خویش
بنرد و دغا بین که میبازد اوببازی و بازوش مینازد او
بگفت ایزدش: خود غلط باختیکه خود را ازین پایه انداختی
دریدی چه خود پرده ی خویشتنهمی نال از کرده ی خویشتن
هم اکنون شوی چون بدهلیز خاکشود آشکارا ز ناپاک پاک
نبینی کند زرگر هوشمندچو از کوره ی خاک آتش بلند
بر آن آتش افشاند چون سیم و زرعیان شد بدو نیکش از یکدگر
بود کان زر، صلب آدم همی؛که دارد زر و خاک با هم همی
شود چون بنی آدمت هم نشینهم او خاک و هم تویی آتشین
اگر میل خاکش کند سوی خاکچو آدم ز آلودگی گشت پاک
وگر بر دلش در گرفت آتشتتو در دوزخ، او گشت هیزم کشت
چو ابلیس شد رانده ی آستانز دستان بیادش بسی داستان
بر آن شد که از جادویی دم زندیکی تیسشه بر پای آدم زند
برون آرد او را ز باغ جنانبگشت زمین سازدش هم عنان
چو کارش برضوان بنامد درستبجنت ز هر جانور راه جست
چو دیدندش از طاعت شه برینکردش از ایشان یکی رهبری
بطاووس و مارش در افتاد چشمدر آن دید شهوت، درین یافت خشم
خود ارا و مردم گزار دیدشانبدمسازی خود سزا دیدشان
چو دانست کز خشم و شهوت همیتواند زد آسان ره آدمی
بهمراهی آن دو آشفته رایز رضوان نهان جست در روضه جای
در آن روضه حوا و آدم قرینزبان کرده از شکر حق شکرین
اثر کردش افسون بحوا نخستکه زن بود و زن را بود رای سست
فسونش بحوا دمادم رسیدپس آنگه ز حوا بآدم رسید
بگلزار فردوس بی اختیارچه حوا و آدم، چه طاوس و مار
شنیدند چون اهبطوا از سروشبرآورده از جان غمگین خروش
در این خاکدان خونچکان از جگرفتادند هر یک بجایی دگر
هم ابلیس آمد، هم آدم فرود؛بر ابلیس لعنت، بر آدم درود
خلیفه چه شد آدم اندر زمینهمی بود ابلیسش اندر کمین
که تا از فسون دگر دم زندمگر راه فرزند آدم زند!
ز اول نفس، تا دم واپسین؛بود کار ابلیس با هر کس این
سرانجام از دوزخ و از بهشتبود تا چه این خلق را سرنوشت؟!
مگو: خاک آدم چه نیکو سرشتبصلب اندرش چیست زیبا و زشت؟!
چه میگویم؟ این حرف را مغز نیستبخار از گلم سرزنش نغز نیست!
گیاهی نروییده زین بوستانچه ایران، چه توران چه، هندوستان
که در ریشه و شاخ و برگش نهاندوائی ندیدند کار آگهان
بخار و خس از خاصیتها بسینهفته است اگرچه نبیند کسی
بسا درد، کش خس ز سنبل به است؛بسا زخم، کش خار از گل به است
غرض، ای زر از جهان آگهان؛به تحقیق این رازهای نهان
سخنها بگرد دلم میگذشتجرس بسته لب، محملم میگذشت!
همیخواستم برگشایم نفسگره واکنم از زبان جرس
لبم را ادب دوخت در انجمنکه گفتن نشاید گزافه سخن
اگر تن زدم، از ادب دور نیست؛چراغ مرا بیش از این نور نیست
چه غم، زد گرم خنده دانشوری؟!که خندد بر او نیز داناتری!
چه خوش گفت با پیشرو واپسیکه: جستند هم بر تو پیشی بسی
گرت من نیم از قفا گرم خیزنخواهی رسیدن بایشان تو نیز!
ببین باغبان تا گلی پروردپس از خار دامان مردم درد
نیوشندگان خود ز جان آفرینبمن خواند هر یک هراز آفرین