شمارهٔ ۴
خرد راه جوی و خرد رهنمایخرد دور بین و خرد دیر پای
خرد آشکارا کن هر نهانخرد گر نبودی، نبودی جهان
خرد مجلس افروز میر و وزیرخرد دانش آموز برنا و پیر
خرد نور پاش و خرد پرده پوشنگهبان جان و دل و چشم گوش
بلطف خرد گشت خرسند دلبجان خرد خورد سوگند دل
سخنگوی را شد خرد پاسبانکه هم بندد و هم گشاید زبان
همه جانور، گر پرد ور چردابا آدامی رام شد از خرد
خرد را چو دادند میزان بدستبمیزانش سنجیده شد هر چه هست
بدی، نیکی، افزونی و کاستیدروغ و کژی، راست و راستی
زن و مرد، از وی عفیف و غیوربهنجار نزدیک و از فتنه دور
گذارد خرد پای چون در میانفتد از در سود پای زیان
توانگر دهد بینوا را درمکند بینوا نیز شکر کرم
بود گر خردشان بود دست رسعسس واقف از دزد و دزد از عسس
توانا بحکم خرد بردباروزان ناتوان راست حزم اختیار
زده از خرد تکیه بر تخت شاهوز آن برده فرمان شاهی سپاه
عیت بشاه از خرد باج دادکه دیوانه بنگه بتاراج داد
فقیه از خرد، کفر وایمان شناسطبیب ا زخرد، درد و درمان شناس
خرد چیست، گویم بدانی درست:چراغی کش افروخت ایزد نخست
درین ره که پیش است هرزه رویبسر ز آن چراغش بود پرتوی
کسی کش بود خضر راه آن چراغتواند گرفتن ز منزل سراغ
وگرنه دریغا که گم کرد راهو یا تیره اختر فگندش بچاه
ز گنج خرد آدمی مایه یافتوز آن مایه، در عالم این پایه یافت
وگرنه، سرافراز این ده نبودبجان از دگر جانور به نبود
خردمند داند خرد را بهاکه از دست دامن نکردش رها
هر آن آدمی کش خرد در سر استبر اولاد آدم سر و سرور است
وگر هوشیار و خردمند نیستخرد را بر او هیچ پیوند نیست
اگر چار دفترش از بر بوداگر هفت کشورش چاکر بود
گرش سر بود زیر تاج کیانورش تیغ رستم بود بر میان
اگر نرگسش چشم آهو کنداگر غنچه اش خنده بر گل زند
گرش جامه زر تار و زرکش بودورش تیر آرش بترکش بود
بیزدان اگر آدمی دانمشو یا ز آدمی زادگان خوانمش
دلا، آنچه من گفتمت این زمانبود نقشی آراسته از گمان
چه گویی که چون دانش افزایدتگشایی چو چشم این بچشم آیدت
که هر جانور نیز چون آدمینهان باشدش با خرد همدمی
چه میگویم این راز ناگفتنی استدر این باغ این غنچه نشکفتنی است
از این راز چون هیچکس دم نزدکس این مجلس چیده بر هم نزد
ندیدند سودی چو زین جستجونکردند زین جستجو گفتگو
همان به که من نیز چون دیگرانشوم لاله چون گوشها شد گران
ازین راه بی بن کنم پای سستبرم بارگی را براه نخست
جهان تیره شد آذر از دود جهلخرد باز جستن، نه کاری است سهل!
بدست از خرد گیر روشن چراغمگر از خردمند جویی سراغ
خردمند را هر کجا بر خوریبدان کشو کز نخل او برخوری
وگر بیخرد بینی، از وی گریزابر خاک شور، آب شیرین مریز
کنون بخرد و بیخرد درهم استکسی کاین دو از هم شناسد کم است
نشانی است از بخردانم بیاددهم آن نشان، کت فرامش مباد
خردمند و نابخرد ای هوشمندبود خودشناس و بود خود پسند
اگر بخردی خواهی، این نکته سنج:نه بیجا برنجان، نه بیجا برنج
بود مایه ی رستگاری خردخردمند باید باین برخورد
منم کیمیاگر، خرد کیمیاگرت کیسه از زر تهی شد بیا
خرد کیست؟ خضر طریق صفاخرد نیست جز گوهر مصطفی!