گنج

شمارهٔ ۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۷ بیت
بنام خداوند جان و جهانکه برتر بود ز آشکار و نهان
خداوند جان و خداوند جسمکه بسته است از جسم بر جان طلسم
بر آرنده ی نه رواق بلندنگارنده ی نقش هر نقشبند
گرفته از او پای آیندگانسپرده به او جای پایندگان
بره ماندگان، ره نماینده اوبدر راندگان، در گشاینده او
قدیمی که او بود و، بودی نبود؛بغیر از وجودش، وجودی نبود
رها شد ز بودش، حدوث از قدمجدا شد ز جودش، وجود از عدم
بلوح از قلم نقش بر نیست بستز نقشی از او هست شد هر چه هست
جوادی که، کاریش جز جود نهز سودای خلقش، غرض سود نه
حکیمی، همه حکمش اندر جهانچه پیدا در آن حکمتی، چه نهان
علیمی، برش هر نهان آشکارز آغاز دانسته انجام کار
همه رازها گر خفی ور جلی استدر آیینه ی علم او منجلی است
سمیعی که، ناگفته مطلب شنیدبصیری که ننموده احوال دید
کریمی که، بخشیدپیش از طلبجنین خورد از او رزق نگشوده لب
از او در خور است آنچه نعمت دهدکه نه مزد خواهد، نه منت نهد
رحیمی که، بخشود بر عذر خواهوگر نامه بود از گناهش سیاه
عزیزی که، عزت بود خاص اوعزیزند خاصان ز اخلاص او
ز رحمت خسی را چو بخشد بهاعصای شبانی شود اژدها
ز غیرت کسی را چو خواهد ذلیلخداوند مصر، اندر آرد به نیل
بخود زنده، گویا و، بینا و فردکه بی حکمتی نیست هر کار کرد
نه انباز خواهد، نه مادر نه جفتچه پرسی ز من گبر و ترسا چه گفت؟!
فرو نایدم جز بقدوس سرچه مادر، چه روح القدس، چه پسر؟!
نه یزدان چو مغ گوی نه اهرمنیکی دان صنم، گر منم برهمن
همه اهل دانش ز شاه و شبانبه یکتاییش یکدل و یکزبان
بلی، هر که داند یکی از دو باززبانش باین نکته باشد دراز
که اول بود هر عدد را یکیعدد خواه بسیار و خواه اندکی
بصبح ازل جز و انس و ملکنگفتند حرفی جز الملک لک
بشام ابد هم سپید و سیاهحدیثی نگویند جز لا اله
نیازش بجان نیست جان آفرینزبان می نخواهد زبان آفرین
بچشم ار نبینیش، نایی بخشمکه چشم آفرین دید نتوان بچشم
بلی، ز آفرینش توان برد پیبه آن آفریننده دانای حی
ز مصنوع، صانع توان فاش دیدکه هر چشم از نقش نقاش دید
کشید آسمان بر فراز زمینهم آن شاهد قدرت است و هم این
گل تر برآورد از چوب خشکبه نی شهد پرورد، از نافه مشک
رطب ز استخوان کرد و چشمه ز خاکز آب سیه قطره ی تابناک
پدیدار کرد آب و آتش ز سنگیکی سیمگون و یکی لعل رنگ
از این بس شب تار روشن شدهوز آن بس گل تیره گلشن شده
شب و روز، ازو روشنان سپهربخاک زمین سوده رخشنده چهر
به تسبیح او، غافل از یکدگرجماد و نبات و ملک، جانور
برندش بدبار عزت سجودچه مسلم، چه ترسا، چه مغ، چه یهود
خورندش ز خوان عنایت رغیفغنی و فقیر و قوی و ضعیف
به مسلم، چو روزی مسلم نکردباو آنچه داد از مغی کم نکرد
نه روزی بدانش فروزی دهدبهر کس که جان داد روزی دهد
نبندد ره روزه هیچکسجز آن روز کش بست راه نفس
جهان را چو روزی ده آمد خدایگرسنه نمانند شاه و گدای
تفاوت نه، چون هر دو گشتند سیرگر این نان جو خورد، آن شهد و شیر
ازویند چون تیرودی جامه خواهبرهنه نمانند درویش و شاه
چو تن گرم شد، فرق نه در میانگر این پشم پوشید و آن پرنیان
گر آسوده یی بینی اندر جهانز من پرس، مشمارش از آگهان!
ندانسته مستدرج از مستحقمگو رستگاری او جسته حق
ببین چون نشستند، بر فرق تاجسلیمان و شداد بر تخت عاج
ور آزرده یی بینی از آسمانز من پرس و از وی مشو بدگمان
ندانسته از امتحان انتقاممگو از مکافات شد تلخ کام
ببین کرده چون کرم و پشه ز نیشتن و مغز ایوب و نمرود ریش
چه شد جایگاه کعبه، یا دیر شدخوش آن بنده کش عاقبت خیر شد
بسا موبد زند خوان کز کنشتکشاندش بطوف حرم سرنوشت
بسا شیخ وارسته کز خانقاهبدیرش درآورد بخت سیاه
گنه بیند و از نظر، بردمگر بنده خودو، پرده ی خود درد
چو بحر عنایت در افزایش استبهر جرم امید بخشایش است
بحق شرک اگر آورد ابلهیپشیمانی او را نماید رهی
بناحق چو رنجد ازو جان کسهمین کو پشیمان شود نیست بس
چو بخشایش دادگر بایدشبکوشد که رنجیده بخشایدش
وگرنه ز عدل است دور اندکیکه باشند مظلوم و ظالم یکی
که ایزد ز ظالم مگو بگذرد!چو مظلوم بگذارد، او بگذرد
چو بینی دو روزی ای آموزگارکه ظالم امان یافت از روزگار
نگویی که، از وی نپرسند بازکه اید ز پی روزگاری دراز
خوش آن سرشکن، کش سراکنون شکستهمین جا ز اندیشه ی حشر رست
چه شد ظالم امروز بر دار نیست؟!که دار مکافات این دار نیست!
هم امروز و فرداست فاش و نهانکه مظلوم و ظالم روند از جهان
هم امروز تا چشم بر هم زنیرود هم فقیر از جهان هم غنی
چو فردا ز مغرب دمد آفتابکشد هر کجا خفته یی سر ز خواب
که و مه، در افگنده سرها بزیرستمگر، بدست ستمکش اسیر
در آنجا شود نیک از بد جداز عفو و غضب، تا چه خواهد خدا
غرض، هیچکس واقف از کار نیستدریغا که یک دیده بیدار نیست
نظر خواست دیدن نشانی از اوزبان خواست کردن بیانی از او
از اول نظر سر بسنگ آمدشدر اول نفس، دل به تنگ آمدش
خود گفت: ازین ره سراغیم هستکه از نور ذاتش چراغیم هست
ز اندازه چون پای برتر نهادهم اول قدم پای بر سر نهاد
دل از گوهر عشق چون مایه داشتدر این راه هم پای و هم پایه داشت
همی رفت افتان وخیزان براههمی گفت هر گام، وا خجلتاه
ندانم کجا با که دمساز گشتکه نتواند از بیخودی بازگشت
نه هر دل در این رهگذر پا گرفتنه هر مهره بر تاج شه جا گرفت
شناسایی او، چو ناید ز مابعجز خود اقرار باید ز ما
کسی کش دل از دانش خود خوش استچو آن خارکش، پیر، خواری کش است
که با شمع شب پا بصحرا نهدنداند کجا سر، کجا پا نهد؟!
چو از شمع مهرش شود دیده گرمکشد شمع خود، زیر دامان ز شرم
خدایا چو هستی ما خواستیز حرفی دو این مجلس آراستی
بر افروختی نه سپهر و در آنبرافروختی شمعها ز اختران
از این چارگو هر که کردی عیانزمین ساختی نقشها در میان
ز گل نقش آدم بپرداختیبشکلی که میخواستی ساختی
ز جان و خرد، کردیش سرفرازدلی دادیش، گنج صدگونه راز
چو آگاه بودی ز داناییشبهر کار دادی تواناییش
از آن روز فیروز، تا این زمانکه بر ما همی گردد این آسمان
گه از بطن زال حبش مهوشیبر آری چو ز انگشت دان آتشی
گه از صلب میر ختن زنگیانکنی همچو انگشت از آتش عیان
ز نیروی حکم تو رب مجیدبد از نیک و نیک از بد آمد پدید
اگر بیهش آمد وگر هوشمندهمه نقش ها را تویی نقشبند
ولی سر نقشت، بما فاش نیستبلی، نقش آگه ز نقاش نیست
در آن روز کآیینه ها صاف بودز نور جمال تو شفاف بود
بهر گوش کآمد نوای الستبلی گفت چون آینه زنگ بست
همه گفتگوها فراموش کردچراغی که افروخت خاموش کرد
چه بودی گذشتی خوش ایام ماچو آغاز ما بودی انجام ما
چه میگویم ای روزگارم سیاهنه رهبر شناسم نه رهزن نه راه
اگر گم کنم راه، بر من مگیر؛و اگر عذر خواهم، ز من درپذیر!
بهم کرده هر جا دو کس داوریز تو جسته هر یک نهان یاوری
بسوی تو هر کس ز هر سو روانتو را خوانده هم دزد و هم کاروان
شب و روز جویند فارغ ز غیرمسلمانت از کعبه ترسا ز دیر
اگر پرده از روی کار افگنیز هم هر دو را شرمسار افگنی
نبود و نباشد تو رامنزلیبجز دل، بود گر کسی را دلی
یکی را بسر بر فرازی درفشیکی را کنی تنگ بر پای کفش
یکی ا دهی گوهر شب چراغیکی روز از مهر گیرد سراغ
یکی را نهی جام زرین بدستیکی را سبوی سفالین، شکست
یکی را کنی جامه از پرنیانیکی دلق پشمینش رفت از میان
یکی هر چه خواهد برآریش کامیکی آرزوها گذاریش خام
یکی مرغ و ماهیش بر خوان نهییکی سفره خواهیش از نان تهی
گر آن سرخوشان شد، ور این لب گزاننه سودت ازین، نه زیانت از آن!
خوش آید ز تو، هر چه آید همیکه آن از تو آید، که شاید همی
نشانی بجنت، کشانی بنارز کس می نیندیشی ای کردگار
همه روزه خضری و اسکندریبری گر بظلمات و باز آوری!
گر این آب نوشد، که نگذاردش؟!ور آن تشنه ماند، که آب آردش؟!
ز تو هر چه پیدا، ندانم چه ای؟!ز تو هر که شیدا، ندانم که ای؟!
بطفلی که هیچ اختیارم نبودتوانایی هیچ کارم نبود
ز پستان مادر بپروردیمبگفتار و رفتار آوردیم
چو بگرفت نیرو سراپای منکشیدم سر از طاعت، ای وای من
روانی خرد جوی دادی مرازبانی سخنگوی دادی مرا
چنان کن، که گویم ثنایت همیچنان کن، که جویم رضایت همی
ز بهر تماشای این گلشنمدو چشم از کرم ساختی روشنم
چنان کن، که هر گل که بینم نخستشناسم که عکس گل روی تست
ز اول چنان کن، که باشم رضابهر حکم کآخر کنی از قضا
رسد ورنه حکم قضا بیگمانچه غمگین بود بنده، چه شادمان
بکش دستم از آستین کرمپس آنگه بدامانم افشان درم
نماند درم، ورنه آخر بکفچه خود داده باشم، چه گردد تلف
چو سازم تلف، از کریمان نیمچو خود داده باشم، پشیمان نیم
ز من، تا کسی نشنود آه سردشکیباییم بخش و آنگاه درد
جهان بگذرد، ورنه از نیش و نوشچه بیهوده نالم چه باشم خموش
چو نالم، جهانی کنم تنگدل؛چو بندم لب، از کس نباشم خجل
ز جان، با خرد آشناییم دهبچشم، از خرد روشناییم ده