گنج

شمارهٔ ۵۷ - حکایت

ازین پیش چندی ز شاه جهانیکی سفله شد عامل اصفهان
چو سگ بر سر جیفه بس جنگ داشتدل خلق چون چشم خود تنگ داشت
بحیلت، بد آموز مردم همهسیه، چون دلش، روز مردم همه!
نه مرد آگه از کید آن کهنه دزدنه زن واقف از مکر آن زن بمزد
بر اولاد آدم ز تلبیس کردهمه آن که با آدم ابلیس کرد
نه مسلم، نه ترسا از آن دیده خیرنه مسجد ز بیدادش ایمن نه دیر
زراعت بملک جگر خستگانشتجارت بمال زبان بستگانش
بشرکت همه شهر پا بست ازوولی مایه از دیگران، دست از او
ز دهقان به بیداد برد آنچه کشتز صد خوشه یکدانه بر جا نهشت
شرر در دل نیکبختان فروختشنیدم که برگ درختان فروخت
بشاه جهان کرد از آن فتنه سازز غیبت زبان شکایت دراز
که ای یادگار انوشیروانبود دور از غیرت خسروان
که سازند در ملک فرمان پذیرز جغد و ز روباه، شاهین و شیر!
کسی را چرا کرده ای یاوریکه با زرگری کرده سیم آوری؟!
کنون آمدستیم سویت دخیلکه سلطان کریم است و عامل بخیل
چه حاصل ز جود تو ای شهریار؟که از بخل عامل، تبه شددیار!
چه خیزد ز داد تو ای کامیاب؟که از جور عامل، جهان شد خراب!
گر از حال ما هست آگاهیتبگو تا چه شد غیرت شاهیت؟!
وگر باشدت حال مردم نهانبما گرید و بر تو خندد جهان!
دل شه بدرد آمد از دردشانز عزل وی آسوده دل کردشان
ز معزولیش رفت چون یکدوسالکه دادش بدست ادب گوشمال
بسی پند دادش بحسن سلوککه حسن سلوک است طرز ملوک
در آن ملک از آن شاه روشن ضمیربپاداش خدمت ز نو شد امیر
چو فرمان روا گشت آن بدگمانجفایش همان بود و بخلش همان
رعایا دگر سوی شاه آمدندز بیداد او دادخواه آمدند
که شاها نباشد روا چون فلکبزخم کهن ریزی از نو نمک
دریغا که گردون بداندیش گشتچنان گردد اکنون، کزین پیش گشت
شگفتید خسرو از آن بدنهادکه چون رفتش اندرز شاهی زیاد؟!
مگر بود پیری در آن بزمگاهخروشید کای دادگر پادشاه
چرا سفلگان را برافراختی؟مگر پایه یی سفله نشناختی؟!
رعایا سرافگندگان تواندزن و مردشان بندگان تواند
تو را کرده از داد یاد آمدندز بیداد عامل بداد آمدند
ز عزلش رعایا و عامل همههم از ظلم رست و هم از مظلمه
دگر ره نشاندیش چون بر سریر؟!بدست خود آتش زدی بر حریر!
کنون ار شگفت دل انده گرفتمرا از شگفت تو آمد شگفت
فگندی چو از خار بن برگ و شاخگذرگاه بر خلق کردی فراخ
چو ابر کفت ریشه اش پروریدشگفتت نیاید که دامن درید
شد آتش چو افسرده در مشت کسنسوزد ز انگشتش انگشت کس
چو باز از شراریش کش بر فروختچه جای شگفت ار جهانی بسوخت؟!
چرا شد بگو ای خراب از شرابرعایا گریزان و کشور خراب؟!
دکان جغد را چون نگردد مکان؟!عسس بیخود و دزد خود در دکان
گله چون نگردد ز هر سو یله؟!شبان خفته گرگش شبان در گله!