شمارهٔ ۵
یک آتشکده دیدم افروختههمه آتش آن دل سوخته
فلک خاسته دودی از روزنشبراهیم و زردشت دامن زنش
شرر جاب ه جا گشته پیدا ز دودچو رخشنده انجم ز چرخ کبود
ز جوش گل و لاله بود آن کنشتبهشتی، اگر داشت آتش بهشت
دعا را برآورده دستور دستمغانش به دنبال مستور و مست
همی خواند بهر تو و بهر منحکایت ز یزدان و از اهرمن
چنان هیربد شاد زآتشکدهکه هوشنگ از آیین جشن سده
به هر سو دوان بی خود از شوق نورچو پروانه کو شمع بیند ز دور
به آتشکده برده موبد نمازهمان دست و بازو به آتش دراز
هم از صندل و عود هیزم کشانهم از شمع بی دود آتش فشان
مغ و مغبچه گرد آتشکدهچه حوران به طرف جنان صف زده
به لب خنده شان، چون به گلبرگ قندبه رخ خالشان، چون بر آتش سپند
به روز آتش افروز، چون گل همهبه شب زند خوانان، چو بلبل همه
به طلعت همه بدر ناکاستهبه قامت همه سرو نوخاسته
ز مشک تر، آویخته تارهاوزان بر میان بسته زنارها
گشاده گریبان، فگنده کلهچو صبح و چو ماه شب چارده
همه سر خوش از آتش آبدارهمه دلکش از سنبل تابدار
ز انگشت و خاکستر آن کنشتکه بودی چو کحل و عبیر بهشت
چو حوران، سیه کرده بادامهاچو غلمان، بپرورده اندامها
نهاده بر آتش چنان پا دلیرکه نازک تنان پا به چینی حریر
مگر روزی آتش فروز کنشتکه از دوزخش بود امید بهشت
زنی را جگر سوخت از حرف سردکه گفتش: برو گرد آتش مگرد
زن آن حرف سخت آمدش خاره سنگچو آتش زنش، قد خم و سینه تنگ!
چو خوردش بر آن سنگ آتش زنهزبانه زدش آتش از روزنه
ز دودش به ناگاه ابر از افقبجنبید و بربست مشکین تتق
از آن ابر چون دود آتشگهیببارید باران آذر مهی
ز باران و برقی کز آن ابر جستنه آتش بماند و نه آتش پرست
شدند از پی هم به منزل رواننماند آتشی هم از آن کاروان
شد آتشکده سرد و آتش بمردگرش ماند خاکستری باد برد