گنج

شمارهٔ ۳۱ - حکایت

شنیدم یکی شاه آزاده بختکه بود از پدر صاحب تاج و تخت
خدیو خداترس درویش دوستکه آرایش مغز کردی نه پوست
بنزدیک ایوان یکی باغ داشتکه فردوس را ساحتش داغ داشت
در آن هیچ گردی نه غیر از سحابدر آن برگ زردی نه جز آفتاب
بوقتی که گل در شکر خنده بودز رخ یاسمین برقع افگنده بود
روان شد که آن باغ بیند همیکشد می، گل از شاخ چیند همی
مگر چشمش افتاد بر گلبنیکه بر دل بزد هر گلش ناخنی
قبا بر تن از برگ آراستهچو سرو از لب جوی برخاسته
چوعیسی روانبخش بوی گلشچو داود در نغمه هر بلبلش
خلیلی در آتش نه خضری در آبکلیمی بدست از گلش آفتاب
همش ساق، چون ساعد ساقیان؛همش خار، چون تیغ قبچاقیان
ز گلبن شگفتید و چون گل شکفتبسر باغبان را زر افشاند و گفت
که: زنهار مگذار ای هوشمندباین گلبن آید ز گلچین گزند
مگر روزکی چند در پای ویگذاریم بر سر ز مینای می
دل از غم رهانیم و سر از خمارکه پابست غم را نباشد شمار
سحرگاه کاین روضه ی لاجوردشد از زرفشان لاله ی مهر زرد
چو بلبل که نالد ز جور خزانزمین بوسه زد باغبان لب گزان
که شاها جهان بر تو گلزار بادبچشم عدوی تو گل خار باد
پر افشانی بلبل شور بختفرو ریخت هر گل که بد ز آندرخت
بپاسخ چنین گفت شه: کز سپهرببیند سزای خود آن سست مهر
دگر روز کز تیر خونریز مهربخون شفق زاغ شب شست مهر
بدرگاه شه، باغبان چهره سوددهان پر ز خنده، زبان برگشود
که شاها همت عمرو هم داد بادز دادت همه عالم آباد باد
ز بخت توام نوجوان پور نغزبه تیری ز بلبل تهی کرد مغز
شهش گفت: کآن کودک کم خردهم از آنچه کرده است کیفر برد
چو طاووس صبح از افق پر گشادسیه مار شب مهره ی مهرزاد
در ایوان شه باغبان شد ز رنجچو موری که مارش گزد، ناله سنج
که شاها مهت دور از سلخ بادز غم دشمنت را دهان تلخ باد
بپاداش آن تیر یک تیره ماربرآورد از جان پورم دمار
شهش گفت: از این ره مبادت غمیکه، زهری که پیمود نوشد همی
سحرگاه کز تیغ خونریز هورز گنج سحر مار شب گشت دور
بزد باغبان بوسه بر آستانبشه خواند خندان لب این داستان
که شاها سر دشمنت کنده بادسرت سبز وجان شاد و دل زنده باد
همان مار کشتم بخون پسرکه خونم بدل کرد وخاکم بسر
چو گل خنده زد شاه و گفت: ای عزیزهمان کز تو دیدند، بینی تو نیز
سحرگاه کز اعتدال هوابهر شاخ سر زد ز مرغی نوا
شد از ابر نیسان و باد بهارهوا ژاله بار و زمین لاله زار
برآمد شه از قصر و با دوستانصبوحی کشان رفت تا بوستان
بفرمود کز گلرخان حرمشود ساحت باغ رشک ارم
نکرده همان مهر روشن چراغنرفته همان باغبان صحن باغ
که آمد شهنشه بکف جام میپریچهره پوشیده رویان ز پی
دل باغبان تنگ از آن رستخیزنه جای درنگ و نه راه گریز
سراسیمه، پا سست و لبها سیاهز هر سو همی شد نمی جست راه
در آخر کهن سروی از باغ جستکه با سرو کشمر ز یکشاخ رست
یکی جوی در پای آن سرو بودکز آن خشک بودی لب زنده رود
بناچار زد دست بر شاخ سروچو از چنگ شاهین گریزان تذرو
شه و بانوان در تماشای باغکه دادند از آن سرو جویش سراغ
ابا نازنینان، شه کامجویچو گلبن نشستند بر طرف جوی
رخش شد، چو گل ز آتش باده گرمفرو ریخت از نرگسش آب شرم
بخیل غزال فریبنده دیدغزالی بفتراک زیبنده دید
بجنبید، جنبیدنی چون پلنگپی صید آهو بیازید چنگ
غزالان رمیدند چون شیر جستشدش صید، آن آهوی شیر مست
بسینه نشستش شه سرفرازچو بر سینه ی کبک یا زنده باز
بدندان، لب نوشخندش گزیدبلب، شهد پرورد قندش مزید
بگوهر همی سفت لعل ترشز لعل آب میداد بر گوهرش
ازو باغبان داشت پوشیده چشمچه از پاس شرم و چه از بیم خشم
چنان خفته آن سرو قد بر قفاخوی افشان ز شبنم گلش را صفا
بدان سرو بیگانه یی خفته دیدبه بیداری آن خواب آشفته دید
همه باغ در چشمش آمد سیاهشکستش پرو بال مرغ نگاه
همه قصه ی سرو، آن سرو نازبچشم و بابرو بشه گفت باز
چو بر سرو افتاد شه را نظرز پیراهنش مو بر آورد سر
چنان برق خشمش شد آتش فشانکه میداد باغش ز دوزخ نشان
گل و لاله اش اخگر و، سرو دودفلک را از آن دود معجر کبود
بسر و اندر، آشفته دل باغباننه بیناش چشم و نه گویا زبان
تنش بود بر شاخ لرزان چو برگشنیدی ز هر برگ آواز مرگ
ز بس لرزه چون برگ خشک از درختبخاک ره افتاد آن تیره بخت
شنیدم نپرسیده عذر گناهچو فرمان بخونریز او داد شاه
ز ناسازی بخت ناپایدارهمی گفت و میرفت تا پای دار
که شاها، دلت از غم آسوده بادسر رایتت، بر فلک سوده باد
سه حکم از زبانت شنیدم سه روزکه بودت زبان شمع گیتی فروز
عیان دیدم آنها که گفتی نهانهمانا تویی رازدان جهان
نخفتم، ولی تا زمانی خموشز اندیشه ی چارمین حکم دوش
برین سروم اکنون اگر ره فتادنه گستاخم ای شه که چون بامداد
خبر شد گه سجده ی زاهدانمرا از قدوم شه و شاهدان
نشد فرصت رفتن از گلشنمبناچار این سرو شد مسکنم
دگر خود ز بس بیم جان داشتمپری زاده را دیو پنداشتم
چو من ریختم خون ماری بقهرکه خون ریخت بس جانور را ز زهر
ز خونش پسر را گرفتم قصاصز زهرش بسی جان که کردم خلاص
بپاداش آن، بیگنه زیر تیغنشاندند اینک دریغ ای دریغ!
تو کز تیغ بیداد خون ریزیمبناحق سر از دار آویزیم
نگر تا چه باشد سرانجام تومی وخون، چه ریزند در جام تو؟!
همیگویم این پند، بشنو زمن؛مشو غافلاز گفته ی خویشتن
بهوش آمد از باده ی خشم شاهبجان رست از تیغش آن بیگناه