شمارهٔ ۳۰ - حکایت
شنیدم برافروخت نیک اختریشبستان ز خورشید رخ دختری
بپرداخت چون حجله، در تنگ بست؛بتاراج گلزار بگشاد دست
بامید گل، باغ را در گشاد؛بشوق گهر، گنج را سر گشاد
نخستش یکی بوسه از لب گرفتپی سفتن لعل مثقب گرفت
ز منقار بلبل گل آشفته دیدگهر از دگر مثقبش سفته دید
عجب ماند و این راز با کس نگفتعجب تر کز آن سرو قد هم نهفت
گمان برد دختر که دیدش خموشکه غافل ز عیب است آن عیب پوش
ندانست کآن مرد ایزد پرستز عیبش لب از شرم دانسته بست
دو روزی چو بگذشت از آن ماجراتهی گشت از میهمانان سرا
یکی روز کآرایش کاخ کردبمشاطگی دست گستاخ کرد
دهد جفت تا گوشواریش جفتدو گوش خود از سوزن سیم سفت
پس آنگاه با شوی شد همزبانکه ای نازنین همسر مهربان
منت بنده ام با سرافگندگیبگوشم بکش حلقه ی بندگی
نیوشنده را شد دل از خنده سستنگر تا چه گفتش جوابی درست
که: ای دلبر سرو بالای من!درخشنده لولوی لالای من
چرا گوش کش مام بایست سفتکنون سفتی و حلقه خواهیش جفت؟!
چرا آنچه بایستمش سفت منبکاخ پدر سفتی ای اهرمن؟!
بگوهرشناسان گهر ز ابلهینسفته فروشی و سفته دهی
اگر بستمت از نکوهش زبانمرا گول نشمار و غافل مدان!