گنج

شمارهٔ ۲۲ - حکایت

شنیدم، مگر زاهدی زرق‌کوشدگر رند بیهوش پیمانه‌نوش
برفتند با هم رهی بی‌خلافبه خُم ریختند آب انگور صاف
یکی سرکه می‌خواست، آن یک شرابببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!
خم سرکه شد باده‌ای نغز و خوشخم باده شد سرکه‌ای بس ترش
چو بودند در کار خود ناتمامیکی سوخت پاک و یکی ماند خام