گنج

شمارهٔ ۷ - و له هزل حاجی

قافیه: اج۳۵ بیت
ای به دیدار ضحکهٔ ضحاکوی به کردار حجت حجاج
منتفی کرده جود را تو وجودمنطفی کرده عدل را تو سراج
بخل، از باطن تو کرده ظهورظلم، از ظاهرت گرفته رواج
دست ظلم تو و، دل مظلوم؛ناخن نسر و سینه ی دراج
لبت از لوث، پنجه ی کناسدلت از بیم، بیضه ی حلاج
جانور، کس ندیده چون تو بگو؛مادرت از کجا گرفته نتاج؟!
زاد تا مادرت، طبیب قضا؛از مزاج تو خواست استمزاج
چار خلطت، بچار رکن بدندید از حرص و بخل و کبر و لجاج
کرد، کردی ز بطن او چو خروجطالعت را، منجم استخراج
یافت در روزنامه ی ایجاددل تو کدخدا، ستم هیلاج
کرده قربانی آهوان حرمحج نکرده زدی ره حجاج
در ره پا برهنگان حجازبرفشانده خسک، شکسته زجاج
سیم سیم آوریت تا باقی است؛بزر زرگری، نه یی محتاج
شکر، سد شده ره نیاکانت؛از عروج فلک شب معراج
ورنه چون آدمی ز افسونتملک ای دیو زاده دادی باج
ماندنت در زمانه بودی ظلمگر نبودی حدیث استدراج
خاک تو، باد خواهد، آتشت آب؛گیرد اندک مگر زمانه مزاج
تا شدی حاکم صفاهان، شدروز روشن بچشمها شب داج
مردمش، ز اضطراب نشناسندشبه از گوهر، آبنوس از عاج
متوحش، ز هم شده احبابمتفرد، ز یکدیگر ازواج
از فریب تو، ناشکیب اشخاصاز قرار تو، در فرار افواج
نخل بخلت چو رست از آنجا شدرطبش خشک تر ز میوه ی کاج
خارجی گر نه یی، چرا طلبیاز مسلمان فزون ز جزیه خراج
طمعت راست، بسکه دندان تیز؛بیضه بیرون کشی ز ک... زجاج
بر سرت سروری اگر زیبدای تو را گنده تر تن از تیماج
قلتبان، پا نهد بپایه ی تختروسبی سرکشد بسایه ی تاج
از تو،دردی که در دل فقراستنکند غیر ذوالفقار علاج
گیرد از آه نیم شب یا ربگردد از اشک صبحدم ای کاج
آتش خشم ایزدی بالالجه ی قهر سرمدی مواج
شود از غیرت خدای جهانسینه ات تیر آه را آماج
گرچه کمتر نه در جهان ز تو کسبکم از خود کسی شوی محتاج
کردت آنکو خراب خانه ی تنخوردت آنکو چو آب خون دواج
خیر آن کم نه از عمارت بیت؛اجرا این کم نه از سقایه ی حاج
باد تا هست پیره زال سپهرتار شب پود روز را نساج
دوستانت لباسشان ز پلاسدشمنانت دواجشان دیباج