گنج

شمارهٔ ۹۹

مرا، کام دل، ازنگاهی برآیدکه از کنج چشم سیاهی برآید
کند گر نه بانگ جرس رهنماییچه از سعی کم کرده راهی برآید؟!
شب عید، چشمم ببامی است کز ویپی دیدن ماه، ماهی برآید
رخت ماه و بهتر ز ماهی که گاهیرود در پس ابر و گاهی برآید
بشاهان رسد ناز چون من گداییکه از خلوت چون تو شاهی برآید
مرا گر کشد، ور کند زنده شاید؛کش این هر دو کار، از نگاهی برآید
نیارم ز کوی تو رفتی چو صیدیکه نتواند از صید گاهی برآید
جفایش مباد از دل دردمندیشبی ناله یی، روزی آهی برآید
مکن رنجه، سرپنجه از بهر قتلمچه از کشتن بیگناهی برآید؟!
دعا سرکنم کز لبت کام آذربرآید الهی، الهی برآید