شمارهٔ ۷۴
پس از کشتن، نه بر سر قاتلم از کین نمیماندچو میرد کس، طبیبش بر سر بالین نمیماند!
ز خسرو تلخ شد فرهاد را چون کام، دانستمکه شیرین کام خسرو نیز از شیرین نمیماند
به روی من که بودم باغبان، در بستی و غافلکه در باغت گل از بسیاری گلچین نمیماند
خطر دارد دل و دین هر دو در عشق تو؛ میدانممرا گر دل نماند امروز، فردا دین نمیماند
دو روزی گر ز من رنجد سگ کویت، نیم غمگینکه هرگز دوستان را در دل از هم کین نمیماند
شب هجرت ندارم دوستی بر سر چو بیماریکه روز مرگ، هیچش دوست بر بالین نمیماند