شمارهٔ ۶۱
کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکردوقت جان دادن نزد حرفی، نگاهی هم نکرد
آنچه کردی، با چو من درویش، از جور ای پسرراست گویم، با گدایی پادشاهی هم نکرد
آنکه یک دم نیستم غافل ز یادش، دمبدمگر نکرد او یاد من، سهل است، گاهی هم نکرد
تا رخ خود را بکس ننماید آن ماه تمامبر نیامد شب ببامی، سیر ماهی هم نکرد!
بسکه بیخود در تمام عمر بود آذر ز عشقسر نزد از وی ثوابی و گناهی هم نکرد