گنج

شمارهٔ ۵۴

عاشقم و، عشق من زوال نداردرفتنم از کویت احتمال ندارد
وای بحالم، ز بیکسی که بکویتهیچکسم آگهی ز حال ندارد
چون ندهم تن بدوری تو، که از پیروز فراقت، شب وصال ندارد
کام دل، از نخل قامت تو چه جویم؟!خیر به جز حسرت، این نهال ندارد!
شکوه ی جورش کجا برم که شهیدمکرده و از کرده انفعال ندارد؟!
خون اسیری کنون مریز که دانیدر صف محشر زبان لال ندارد
چون نکند ناله در شکنجه ی دامشمرغ دل آذر فراغ بال ندارد؟!