گنج

شمارهٔ ۳۶

زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشتنهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت!
بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب؟!بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت!
علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفتز گلبنی که بر او زاغی آشیان نگذاشت
در این بهار کشیدم بسوی گلشن رختبشوق آنکه گلی بو کنم، خزان نگذاشت
بود هوای تماشای باغی آذر راکه روزگار گلش را بباغبان نگذاشت