گنج

شمارهٔ ۲۹

قافیه: انیهست۷ بیت
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هستکه شب فغان سگی در هر آستانی هست
دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم؛بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست!
گمان این بمنت نیست کز تو شکوه کنممگر هنوز بصبر منت گمانی هست؟!
سگت برای چه افتاده در قفای رقیب؟!هنوز در تن من، مشت استخوانی هست!
مه من، از خبر مهر من بکینم کشتولی ازین خبرش نیست کآسمانی هست
پر است دامن خلق از گل و تهی از منباین گمان که در این باغ باغبانی هست
براه عشق، همین پایه بس تو را آذرکه گردی از تو بدنبال کاروانی هست!