شمارهٔ ۲۰۳
پیران بی گنه را، کشتی گر از نگاهی؛جرمی نداری آری، طفلی و بیگناهی
هر جا نسیمی آید، کز وی دلم گشاید؛خوشدل شوم که شاید، پیکی رسد زراهی
رحمی، وگرنه ترسم از سوز دل چو شمعم؛ریزد ز دیده اشکی، خیزد ز سینه آهی
ای آنکه با رقیبان، همصحبتی دمادمدردم بجو زمانی، حالم بپرس گاهی
جای چو من گدایی، در بزم چون تو شاهی