شمارهٔ ۱۸۹
فغان که عمر سرآمد در انتظار کسیکه همچو عمر، دمی بیش نیست یار کسی
وفا بوعده گر این است امید گاهان راکسی مباد بعالم امیدوار کسی
در آن دیار شدم خاک ره، که ننشیندبدامن کسی از رهروان، غبار کسی
بر آن شدم که کنم منع دل ز عشق بتانولی بدست کسی نیست اختیار کسی
مرا چه سود ازین زندگی، که تا بودمنه کس بکار من آمد، نه من بکار کسی
نشست غیر به پهلوی او، مباد آن روزکه ناکسی بودش جای در کنار کسی
چه غم ز بیکسی آذر، جز اینکه میترسمکسی نیاوردم نامه از دیار کسی