گنج

شمارهٔ ۱۷۲

نهم چون از غمت شب بر زمین ای شخ کمان پهلوز بیم ناوک آهم، بدزدد آسمان پهلو
تو خفته برقفا، در بستر عشرت چه غم داریکه مسکینی نهد از غم بخاک آستان پهلو؟!
ز داغ دل، زمین چون آسمانی پر ز انجم شدشب هجر تو سودم بر زمین بس هر زمان پهلو
نبیند خنجر پهلو گذار او شکست اکنونکه بس بر خاک سودم، شد تهی از استخوان پهلو
کنم زان آستان پهلو تهی از خجلت درباننداد از ناله ام یک شب، ببستر پاسبان پهلو
به مهد شاخ، طفل غنچه در خواب است ازین غافل؛که شبها میدهد بلبل، به خار آشیان پهلو
چه خواهی کرد، آذر زیر تیغت گر کشد آهیدر آن ساعت که می‌غلتد ازین پهلو به آن پهلو؟!