گنج

شمارهٔ ۱۵۷

من و دردت، که درمان من است این؛چه درمان؟ راحت جان من است این!
من و افغان، دلت گر مهربان شد؛که از تأثیر افغان من است این!
زدم دستش بدامان، گفت از ناز:بکش دستت، که دامان من است این
نهان از زخم تیرش مردم، امانگفتم کار جانان من است این
ولی ترسم که چون پیکان ز خاکمکشد، گوید که: پیکان من است این!
مپرس ای همدم، این زرکش قبا کیست؟!گدایش من، که سلطان من است این!!
بجانم دایم از دست دل آذرمگو دل، دشمن جان من است این!!