شمارهٔ ۱۴۴
گرش این جفاست امسال، همان بیار گویمسخنی که پاس یاری نگذاشت پار گویم
نشود دریغ یک دم تهی از رقیب بزمتکه غم نهانی خود، بتو آشکار گویم
ننشست روز وعده نفسی و، رفت عمدانگذاشت سرگذشت شب انتظار گویم
بودم فزون ز عالم، غم روزگار؛ اماغم یار کی گذارد؛ غم روزگار گویم؟!
گله ها که از تو دارم، مه من نگفتنم بهچو تو نشنوی چه حاصل که هزار بار گویم؟!