شمارهٔ ۱۲۵
شد عمر و، ز ایام دل شاد ندیدم؛روزی که از آن روز کنم یاد ندیدم
یک صید، بمحرومی من نیست، که ناکامدر کنج قفس مردم و صیاد ندیدم!
سرتاسر این بادیه را گشتم و، یک صیداز دام غم عشق تو آزاد ندیدم!
جز روی تو، کز آه برافروخت شب وصلشمعی که فروزان شود از باد ندیدم
خسرو ز جهان میشد و میگفت که سودیجز قتل خود، از کشتن فرهاد ندیدم!
فریاد که تا کشور حسن تو شد آبادیک دل که توان گفتنش آباد ندیدم
آذر همه ی عمر، بشاگردی مشتاقشادم، که به استادیش استاد ندیدم