شمارهٔ ۱۲
زمام ناقه گرفته است ساربان تنهافغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها
ز رفتنت بزمین زد مرا چو فرصت یافتبیا که بیتو مرا دیده آسمان تنها
بگرد محملم اخیار راه اگر بدهندفتم چو گرد بدنبال کاروان تنها!
بمن که در قفس افتاده ام نمیدانیچگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!
بمن که در قفس افتاده ام نمیدانیچگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!
نمیروم بستم از در تو، این ستم است؛که آستان تو ماند بپاسبان تنها!
چو گل بپرورمت، گرچه آسمان دانمکه باغ را نگذارد بباغبان تنها
بهای خون من، این بس بود که برخیزمبروز حشر از آن خاک آستان تنها
مرا ببر، چو بکوی بتان روی آذرکه غم ز دل نبرد سیر بوستان تنها