گنج

شمارهٔ ۱۰۵

بسته‌ای پای من و گویی: برو جای دگررفتمی جای دگر، گر بودمی پای دگر
ریختی خونم تماشا را و روز بازخواستاین تماشا را بود از پی، تماشای دگر
سایه ی خود وامگیر ای سرو قد از من، مبادبر سر افتد سایه ام از سرو بالای دگر
وعده ی قتل بفردا داد و، من بس ناتوانترسم آن روز افتد این فردا بفردای دگر
گر برد بخت از پی مشکم سوی صحرای چینآهوی مشکین رود ز آنجا بصحرای دگر
هیچ مرغی را نباشد ناله بی تأثیر، لیکبوستان جای دگر دارد، قفس جای دگر!
غیر یار آذر امیدی نیست از عالم مرانیست جز معشوق عاشق را تمنای دگر