شمارهٔ ۶ - هو القصیده در مدح علی بن ابی طالب علیه السلام
از دست من کشید گه عهد یار دستبر هیچ کس نیافت چو من روزگار دست
گفتم: بیار دست، که بندیم عهد نوبد عهد بین، نداد به دستم ز عار دست
دست ردم به سینه نهاد، آنکه شد قرارکز یاریم نهد به دل بیقرار دست
در عشق او، ز پند کسانم چه فایدهوقتی که برده پنجه ز عشقم ز کار دست!
سودی، نه در میانهٔ دریا غریق رازین کهابلهی دراز کند از کنار دست
خوش آنکه پا نهاد به سرم روز واپسینمیثاق را دهیم به هم ما و یار دست
من گویمش: ز تربت من، وامگیر پای!او گویدم: ز دامن بر برمدار دست!
عشق، آتشم به جان زد و، اکنون بود مراصد جا چو نی ز آتش تب داغدار دست!
دستم گرفت و، پای کشید از سرم طبیبمردم به طعنه کز چه کشیدت ز کار دست!
غافل، کز آتش دلم آن دردمند راوقتی که دیده نبض، گزیده است مار دست
داغش به خاک بردم و، سوزم که سوزدشبگذاردم چو دوست به خاک مزار دست
روز جوانیم، فگند چون ز پا، چه سوددر وقت پیریم دهد ار روزگار دست!
ساقی قدح نمیدهد امروز، چون کنمفردا به رعشه چون فتدم از خمار دست!
گیرند تا ز دست دلم، دلبران شهرکرده دراز سوی من از هر کنار دست
من در مقام عذر، که مشکل رسد مرااکنون به این حریف فراموشکار دست!
زیرا که کرده تا جگرم خون، ز دست منزد بر کمند پر خم مشکین یار دست
از تیرگی کوکب طالع، شبی ملولدر کنج غم به زیر سر از هجر یار دست
بودم نهاده بر سر زانو، سر از ملالشسته به خون دیده ز جان فگار دست
خاموش بسته از غزل و از قصیده لبکوتاه کرده از می و از میگسار دست
ناگه به رغم چرخ گشود از دلم گرهبادی کش آشناست به گیسوی یار دست
مرغ سحر، نسوده به هم از نشاط بالطبّال شه، نکرده به طبل استوار دست
از شرم خلف وعدهٔ دوش، از حیا رخشخوی کرده زد به حلقهٔ در آن نگار دست
جستم ز جا، گشادمش از شوق در، ولیلرزان ز اضطراب دل و، از خمار دست!
آمد گرفته دست نگارین به رخ بلیرسم است پیش روی برد شرمسار دست
آورده جام و شیشهٔ می، با خود از وثاقجامی کشیده، زد به من سوکوار دست
کز غیر خانهٔ خالی و، من مست و شب چنینآسان به هم نمیدهد ای هوشیار دست
او بسته لب ز شرم و، من از بیم هجر لالبوسیدمش نگفته سخن، یک دو بار دست
تا از کفش گرفتم و خوردم سه چار جامتا داد ذوق وصل ز جامی سه چار دست
گفتا: ز خلف وعده شب دوش چون گذشت؟گفتم: مپرس حال دل، از من، بدار دست
بس در میانه رفت سخنها و عاقبتبر هر دو داد گریهٔ بی اختیار دست
از اشک دید چون مژه ام تر، ز یاریمگریان نهاده بر مژهٔ اشکبار دست
گفتا: کنون که پیش توام، گریهات ز چیست؟گفتم: ز گریه نیست بر ابر بهار دست
دارم دلی ز دست تو لبریز ناله، آهچون ارغنون مزن به دلم زینهار دست
در سینه، دل ز دست توام میطپد مدامگر نیست باورت ز من، اینک بیار دست
داری ز دور دست بر آتش، چه آگهیتاز من که شد ز سوز دلم داغدار دست؟
از دست قاصدم، ز چه یک نامه نستدیچند آید و ببوسمش از اعتذار دست؟
نگرفتیم چو نامه ز قاصد، کنون دهمشرح آنچه از نوشتن آن شد فگار دست
ای رو به غیر کرده، بگردان ز غیر رویوی برده دل ز دست، ز دل برمدار دست!
از آه عاشقان، بودت سرمهسای چشماز خون دوستان، بودت در نگار دست!
برنامدت ز چاه ذقن، خال عنبرینزد بارها بر آن رسن مشکبار دست
گر عارضت نبیند، ناید به کار چشمور دامنت نگیرد؛ ناید به کار دست
برداشت دل ز من، به امید تو دست منبرداشتم از آن دل امیدوار دست
آید غم برون ز شمار تو، در شمارگیرد چو دامن تو به روز شمار دست
در وادی فراق تو، ای شاخ گل مراا زخاره پای گشته فگار وز خار دست
نشکفته هرگزم گلی از باغ دل مگربر گلستان عشق ندارد بهار دست
از دست رفته کار جهانی ز دست توزنهار، از جفای اسیران بدار دست
تا سود روی خاک ز جورت هزار سربگرفته ساق عرش ز دستت هزار دست
گفتا که: دشمنان به کمینند، ورنه منپیوسته بر درت زدمی حلقه وار دست
لیلی، سوی خرابهٔ مجنون کشد شترمحمل کشان، کشندش اگر از مهار دست
گفتم که: خود بگوی چه سازم به این گروه؟نگرفته یار را به جهان غیر یار دست!
گفتا: ز راست چارهٔ این قوم زرق کوشیا زور تا کشی همه را زیر بار دست
گفتم: کنون چه چاره؟ که امسال هم مرااز زور و زر تهی است چو پیرار و پار دست!
گفتا: به کار عشق، ندیدم ز صبر پایبا تیغ آتشین، نشنیدم ز خار دست!
ساقی، قدح نمیدهد امروز، چون کنمفردا به رعشه چون فتدم از خمار دست
گفتا: اگر ز زور و زر و صبر عاجزیکوته از دامن سخن آخر مدار دست!
زاری مکن، چو زور و زرت زیردست نیستداری ز گنج دل چو به زر عیار دست!
گفتم: به کار عشق، مرا میدهی فریب؟در کار شاعری رودم چون به کار دست؟
دستم ز دامن سخن، امروز کوته استوقت خوشم نداد چو در این دیار دست!
کشتی به بحر نظم چسان افگنم، بگویچون موج غم به هم دهد از هر کنار دست؟
باشد کمال نظم، نشان فراغ بالاز من که نیست جمع حواسم، بدار دست!
نه وصل دلبری، که به دست آورد دلماز دوستی که آورمش در کنار دست!
نه حکم سروری، که گذارم سرش به پایگیرد کنم چو گوهر مدحش نثار، دست!
بیچاره من، که از ستم دور روزگاررفته ز دست کارم و مانده ز کار دست
منت کشم ز تهمت، شادی کنند خلقبر هم زنم اگر ز غم روزگار دست
کوتاه کرد دستم اگر آسمان، خوشمچون پیش او، دراز نکردم ز عار دست
با اینهمه خصومت گردون، گرفتمیبودی اگر به جای دو دستم چهار دست
یک دست، دست مطربکی کآشنا بودگاهی به رقص پایش و، گاهی به تار دست
یک دست، دست ساقیکی مست مهربانکو گیردم ز ساغر گوهر نگار دست
یک دست، دست دلبرکی شوخ و دلنوازکو آورد ز دوستیم در کنار دست
یک دست، دست همدمکی درد آشناکو را بود به عهد و وفا استوار دست
گر آمدی به دست کنون آنچه گفتمتبگسستمی ز کار جهان مردوار دست
پای طلب، به دامن عزلت کشیدمیشاید کشیدی از سر من روزگار دست!
پس چیدمی برغم فلک دستگاه نظمتا بوسدم نظامی! بی اختیار دست
گفت: ای حریف، مهره به ششدر چه افگنی؟من نیز اینقدر بودم در قمار دست
در کار نظم، پیش من این عذرها مگوداری اگر به دامن عشق استوار دست
در موسمی که گل دمد و سرو سر کشدگیرد فتادگان چمن را بهار دست
پوشد درخت، جامهٔ زنگارگون و شاخآرد در آستین ز برجد نگار دست
آیند دسته دسته، حریفان به سیر گلبر هم دهد چو سبزهٔ این مرغزار دست
گر بستر حریر و، فراش برشیمتنبود، به هم مزن ز غم روزگار دست
در پای گل نشین و، بکش سوی سرو پایبر روی سبزه خسب و، به زیر سر آر دست
مطرب بس است بلبل و، ساقی بس است گلمن دلبرت، گرفته ز خون در نگار دست
همدم مجو، که آنکه به درد کسی رسدمشکل دهد به جان تو در روزگار دست
گفتم: چو همزبان نبود، بسته به زبانهمدست نیست، مینرود زان به کار دست!
گفتا: تو را چو بلبل طبع ترانه سنجبرده است از تذرو سبق، وز هزار دست
منشین خموش، تا ز مدیح سپهبدانیابی برین گروه ملامت شعار دست
گفتم که: از چه طرز سخن دل گشایدت؟گفتا: که بود دوش مرا گوشوار دست
دیدم به باغ نظم، درخت گلی که کستا این دمش نیافته بر شاخسار دست
دست کمال، دسته گلی بسته زان درختکآید به دست، دست به دست از هزار دست
وان گل بود قصیدهٔ رنگین تازهایکش وقت دسته بستن، گیرد نگار دست
دارد ردیف و قافیه از دست و از نثارحیف است باشدت تهی از این نثار دست
یک دسته گل، تو نیز تر و تازه زان ببندکز دست بازیش نخورد زخم خار دست
گفتم که: کوته است مرا دست از گلیکز وی کمال را بود اندر نگار دست
من بی کمال، مینزنم پنجه با کمالکو را قوی است پنجه، مرا خود فگار دست
گفتا: کمال گرچه کهن بلبل است، لیکدر ناله نیستش به تو ای مرغ زار دست
از سِحر خامهٔ تو عجب نیست گر کمالدر آستین عجز کشد ز اضطرار دست
از جادویی زال فلک، دیدی ای حریفرستم چگونه یافت بر اسفندیار دست؟
گفتم که: کیست درخور مدح من فقیر؟گفت: آنکه زد به قائمهٔ ذوالفقار دست
یعنی علی عالی اعلی که از ازلخواندش نبی برادر و پروردگار دست
ای زیردست دست نوالت هزار دستوی دست گیر هر که شد او را ز کار دست
مبعوث شد نهان به سالت چو مصطفیدادی به دست او تو نخست آشکار دست
فخر بشر، رسول خدا، ختم انبیاروز غدیر کرد تو را در کنار دست
بردت چون بر فراز سر و کرد جانشیندادت به حکم حق، به صغار و کبار دست
نیک و بد صحابه، یکایک به بیعتتدادند بی سخن ز یمین و یسار دست
بررُست چون ز نخل خلافت گل خلافآراست این به گل سرو، زد آن به خار دست
بر پای آنکه پای به دوشش گذاشتیکردت گه شکستن بت، زر نثار دست
بر دوش او، چو پای نهادی، غریب نیستگردد گرت به دامن عرش استوار دست
چون خواست فتح قلعهٔ خیبر، رسول و دادجمعیت سپاه به پای حصار دست
کردی ز قلعه قلع، به یک دست درگشاآن در، کش از گرانی بستی هزار دست
چون بر سریر عدل، دهی تکیه روز حکمدادت در اختیار چو پروردگار دست
نه میزند پلنگ به رانِ غزال چنگنه میبرد عقاب به زلف حقار دست
نه باز را سیاه، به خونریز صید چشمنه شیر را، خضاب به خون شکار دست
از طوق حکم تو، نبود مهربانتریکش شد به گردن همه کس استوار دست
از کبر نیست دست نزد گر به دامنتبر پشت بسته خصم تو را روزگار دست
روز وغا، به معرکه چون آشنا کنیبر نیزه و عنان، ز یمین و یسار دست
هم خیزدت چو رخش بتازی ز جای سمو افلاک را زند به گریبان غبار دست
هم بیندت چو نیزه به کف، از دو سو سپهربر دامن زمین زند از انکسار دست
رخش تو را ستاره بلند است، ورنه چیستخود پای بر سمک، بسماکش سوار دست؟
جویی بود ز آب گلوسوز تیغ توکز جان بشست خصم تو زان جویبار دست
پرویزنی است، پیکرش از تیر موشکافوز گرزت استخوان به تن خصم آر دست
خصمت، که از هوا به سرش خاک تیره باداز آب تیغ، چون شودش شعلهبار دست
اندیشهاش، نه زآتش و آب و ز باد و خاکگر روز کین دهند به هم هر چهار دست
هم مینشانی آتش فتنه ز آب تیغکان قطره آب راست به مشتی شرار دست
هم میدهی به باد علم، خاک معرکهکان سرفراز راست به این خاکسار دست
تیغت، از آن ز بیضهٔ بیضا دهد نشانکز دست موسی است تو را یادگار دست
بس دستها کشند دلیران به آستینچون ز آستین کشی به صف کارزار دست!
بر ساعد سنانت، شود مهر و مه سواریازی اگر به بازی رمح ای سوار دست
در روز رزم و بزم، بود دست دست توتارک شکاف تیغت و، مصحف نگار دست
جوشد به جای آب، ز هر چشمه زر نابجودت زند چو بر کمر کوهسار دست
هرگز برون نرفته ز دست تو اختیارجز وقت جود، کت شده بی اختیار دست
میبود چشم در ره سایل ز خاتمشتا آمد و برآمدت از انتظار دست
از شوق جود، صبر نبودت، که از رکوعسر راست کرده گیریاش ای شهریار دست
دادی ز دست خاتم و از دستبرد غمآوردیاش به دست دل از غمگسار دست
در جنت، ار چو برق کشی شعله زیر تیغدر دوزخ، ار چو ابر کنی رشحهبار دست
مالک، خلیلسان نهد اندر بهشت پایرضوان، کلیموار گذارد به نار دست
بر پای حاجبت، زده خور بوسه بارهابر سینهاش مباد نهد روز بار دست
ای میر خلد و ساقی کوثر، بدان خدایکت داده در بهشت بدان چشمهسار دست
گیری به دست جام، چو زان آب روح بخشیک دست گیر و هر طرفی صدهزار دست
جزمن، که مانده پا ز خوی شرم در گلمسازد بلند تشنهای از هر کنار دست!
آن روز جرم من منگر، لطف خویش بینمپسند کوتهم ز کرم زینهار دست
آذر، دلت ز غصه چو شد زار و تن نزاردرزن ز جان به دامن آل نزار دست
از دست چار عنصر و هفت آسمان منالبشنو، مکش ز دامن هشت و چهار دست
خندید صبح و، چشم کواکب فشاند اشکهان در میانه وقت دعا شد، برآر دست
تا از نم سحاب، نماید شکوفه چشمتا پیش آفتاب، گشاید چنار دست
در گل کشد، عدوی تو را، هر دی آستینبر گل رسد، ولی تو را، هر بهار دست