گنج

شمارهٔ ۴ - هو القصیده در مدح محمد زمان خان بیگدلی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اراسب۷۶ بیت
گفتا سحر غلام که: زین کرده یار اسباینک ز شهر راند برون شهریار اسب
افتادم از پیش، که عنان گیرمش ز نازنگذارد افگند بسر من گذار اسب
گویی بباغ و راغ کشیدی دلش که صبحچیند گل و، چراند در لاله زار اسب
یا سرخوش از شراب صبوحی، کباب خواست؛در زیر زین کشید بشوق شکار اسب
یا بود بار خاطرش از دوستان غمیکآورد در هوای سفر زیر بار اسب
بیتاب از حکایت او شد چنان دلمکز زخم تازیانه شود بیقرار اسب
گریان، ز پا فتادم و، گفتم: بگیر دستلرزان ز جای جستم و، گفتم: بیار اسب!
کردم گران رکابش و، گشتم سبک عنان؛آورد چون غلامم بی انتظار اسب
بی اختیار، تا در دروازه ی هر طرفنومید می دواندم و، امیدوار اسب
آخر چو برد جذبه ی عشقم برون ز شهردیدم ز دور جلوه همی داد یار اسب
با یوز و باز، از پی آهو و کبک مستدر پهن دشت راندی و در کوهسار اسب
هر گام، دوریم شد ازو بیشتر؛ بلیاو را سمین سمند و، رهی را نزار اسب
گفتم: عنان مست که گیرد، مگر خرددر گوش گویدش مدوان در خمار اسب
یا آورد بیاد ز تمکین دلبریاز هر طرف نتازد بی اختیار اسب
یا رفته رفته بست رهش آب دیده اممی تاختم چو با مژه ی اشکبار اسب
یا سوختش ز ناله ی من دل، عنان کشید؛تا من رسانمش ز قفا بنده وار اسب
القصه او، بناز روان بود و من بشوق؛تا هر دو را گرفت بیکجا قرار اسب
رفتم پیاده سویش و، چون ماه از آسمانآوردمش فرود از آن راهوار اسب
بسته بشاخ سرو سهی یار بارگیکرده رها رهی بلب جویبار اسب
بگرفت پس صراحی و جام از کف غلامکردش نگاهبان نکند تا فرار اسب
چشمی بسوی اسبش و، چشمی بسوی می؛گرچه نیاورد بنظر میگسار اسب
با هم بروی سبزه نشستیم و هر یکیآورده در میان سخنان، د رکنار اسب
لعلی قدح، ز دست بلورین گرفتمش؛گفتم که: گفت صبح برین اندر آر اسب؟!
گفت: از خمار دوش نخفتم، که صبحدم ؛رانم صبوح را بیکی مرغزار اسب
فصل بهار، گشت گل و سبزه را سحربی اختیار گشته من و، بیقرار اسب
آری رود بباغ ز بوی گل آدمیآری بمرغزار رود در بهار اسب
من هم نهاده جام لبالب ز می بکفگفتم: بگیر و هیچ بخاطر میار اسب
جام از کفم گرفت و کشید و بپای خاسترقصان چو زیر زین خداوندگار اسب
بوالفارس زمانه، زمان خان که در زمینحکمش کشد سپهر چو حکم سوار اسب
ای برده تا بروز شمار از طویله اتیک یک پیادگان جهان بی شمار اسب
تا پا نهاد رایض عدل تو بر رکاباز هیچ جاده پا ننهد بر کنار اسب
گر پا نهد بتارک موری، چو تازیشاز تازیانه ی تو خورد زخم مار اسب
در گوش و دوش قیصر رومش ببین گرتافگند نعل و غاشیه در زنگبار اسب
در روز رزم، تیغ بکف چون دلاوران؛تا زند ا زدو سو بصف کارزار اسب
ابر اجل، بخاک فشاند تگرگ مرگ؛آید ز گرد مرد برون، وز غبار اسب
از خونش آب داده ز سر تیغها شونددانه فشان که کرده زمین را شیار اسب
تازی در آتش، ار چه سیاوش نه ای ز بسدر نعل و سنگ خاره جهاند شرار اسب
گیرد ز خون خصم تو، چون تیغ برکشی؛تا زیر زین قوایم خود در نگار اسب
نوح نبی نه ای و، ز طوفان موج خون؛چون کشتی از میان کشدت بر کنار اسب
تا از قفا صهیل سمند تو نشنوندپی کرده دشمنان تو پیش از فرار اسب
از خیل دشمنان تو، هر کو فرار کردبا آنکه از پیش ندوانی ز عار اسب
دستت نگشته رنجه و، رمحت ندیده خم؛بردش ز رزمگاه بدار البوار اسب
وز لشکر تو، روز وغا، کز هجوم خلقراه عبور بست بمور و بمار اسب
پرداخت هر سواره ز پورپشنگ تختبگرفت هر پیاده ز سام سوار اسب
اکنون که بر در تو دوانند شام و صبحگردان ز هند پیل و یلان از تتار اسب
افگنده آسمان دورنگم ز پا، کجاستپوینده تر ز ابلق لیل و نهار اسب؟!
ناچار، چون زیارت کوی تو بایدمخواهم شود ز دور سپهرم دچار اسب
از توسنی خنگ فلک، هم شگفت نیست؛کاین دوست را رسد ز تو ای دوستدار اسب
فرزین شد، آن پیاده ی فرزانه، کش رسیدچون پیل شاه، رخ، ز تو ای شهسوار اسب
ورنه، بیک دقیقه خود از استخوان پیل؛شطرنج باز شهر تو را، شد سه چهار اسب
گر نیست اسب تازیت، آن جانور فرست؛زین کرده، کش نژاد بود خر تبار اسب
داری چو جام بر کف و افسر بسر، مبخشنه بی لجام استر و نه بی فسار اسب
چون نیست پیکری که نپوشیده خلعتتمفرست ناکشیده بزین زینهار اسب
کردم روان یکی رمه، یک اسب خواستم؛غافل مشو که ناید ازین به بکار اسب
دادی گرم تو آن رمه و، اسب خواستیتا از منت بود بنظر یادگار اسب
میدادمت بهای یکی اسب زان رمهگر در طویله داشتمی صد هزار اسب
کاری مکن که پیک سوارم پیاده بازآید فغان کنان که توقع مدار اسب
کاکنون بتحفه شعر تو بردم، باین امیدکآرم ز خیل خان عدالت شعار اسب
امروز هم نکرد چو دی و پریر لطفامسال هم نداد چو پیرار و پار اسب
دانی از آن قبیله ام ای خان که میکنداز نسبت سواری ما افتخار اسب
هم آشیان بازم و، از ناخنان کج؛دارم بکف حسام و ز پر بر کنار اسب
از چنگ من، اگر بفلک رفته خصم منروزی که زین کنند پی گیرودار اسب
هم بگذرانم از سر این هفت، مرد تیغهم بر جهانم از سر این نه حصار اسب
لیکن ازین چه سود، که مانده است شصت سالهم در غلاف تیغم، هم در چدار اسب
چون در غلاف زنگ نگیرد ز ننگ تیغ؟!چون در چدار لنگ نگردد ز عار اسب
هر سو بکف گرفته، یکی سر تراش تیغ؛هر سو بزین کشیده یکی خرسوار اسب
مقصود ازین قصیده ی رنگینم، اسب نیست؛دانی بهای نغمه نگیرد هزار اسب
دوشم ولی سواره حریفی ردیف شدگوینده او، خموش من و، ره سپار اسب!
گفت: این قصیده گفت کمال و ز طبع شوخکردش ردیف سر بسر آن نامدار اسب
از بستن هر اسب، چنان کو شکفته شد؛سنجر نشد شکفته ز فتح هزار اسب
پنداشت هیچ اسب بگردش نمی رسدتنها دوانده گویی در روزگار اسب
امروز، چون کمیت سخن را تو رایضیبر جای تا نشانیش، از جا برآر اسب
نشناختم، اگرچه چپ از راست، تاختمچندی بامتحان یمین و یسار اسب!
آخر گذشت ز اسب کمال، اسب من به پلچون برد پیش رستم از اسفندیار اسب
تا میخورند شیر غزال و، غزال شیر؛تا میبرند اسب سوار و، سوار اسب
در کام دشمنانت، بود زهر مار شیردر دست دوستانت، بود پایدار اسب