گنج

شمارهٔ ۲۹ - و له طاب ثراه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: انی۱۰۸ بیت
ای تو ثانی مه کنعانینه، تو اول، مه کنعان ثانی!
ای که ایزد بتو و خوبان دادرتبه ی یوسفی و اخوانی
ای غمت، مایه ی عشق ابدیوی خرابی تو آبادانی
ای غبار قدمت، کحل غزال؛وی غزال حرمت قربانی
ای که از روی تو و موی تو شدروز نورانی و، شب ظلمانی
گشته بر روی تو واله ارژنگمانده از نقش تو حیران مانی
دید تا پرتو خورشید رختآب شد آینه از حیرانی
نیست همتای تو و همسر توسرو باغی و گل بستانی
لعل لب، گوهر دندان، بودت؛این بدخشانی و، آن عمانی
وصف حسنت، بحقیقت نتوانکآنچه از وصف فزون است، آنی
جز وفا، نیست مرا تقصیری؛جز جفا، نیست تو را نقصانی
آنقدر صبر من و، رحم تو کمشد که گر فاش وگر پنهانی
شکوه خواهم نکنم، نتوانم؛جور خواهی نکنی، نتوانی!
آنقدر درد تو دارم که اگراز تو درمان طلبم، درمانی
از نگاهی، دل و دین باختمت!ای تو ترسایی و من صنعانی
گرد هم جان، خجل از من نشوی؛که تو خود درخور صد چندانی
بنده ات من، که مرا خواجه تویی؛بشکر خنده چو لب جنبانی
بنده یی غیر منت، در همه شهرنفروشند باین ارزانی!
خلق را، بنده خریدن مشکل؛بتو آسان و باین آسانی
ای جوان، چون ز غمم کردی پیر؛نکنی کز در خویشم رانی!
از جوانان، ببرم گوی همان؛کرد اگر قامت من چوگانی
هان دعائی کنمت پیرانهکه شوی پیر و غم من دانی
پیرم و، عادت طفلان دارم؛بمن این شوخی طبع ارزانی!
گاه از خنده کنم گلریزیگاه از گریه گلاب افشانی
کردم از خنده، نه از بیخردی بود؛و آخرم، گریه ز بیدرمانی!
راز من، کش همه کس میداند؛کاش دانم که تو هم میدانی
ای خوش آن بزم کز اغیار نهانبنشینی و مرا بنشانی
گاه جامی ز تو من بستانمگه تو از من قدحی بستانی
گه شرابی دهیم، بی شر و شور؛گاه راحی دهمت ریحانی
گاه من لاله ز باغت چینمگه تو گل بر سر من افشانی
سخنی گاه من از تو پرسمغزلی گاه تو از من خوانی
من تو را خواجه یی از خود دانمتو مرا بنده یی از خود دانی
فاش گوییم بهم راز نهانوارهیم از سخن پنهانی
نه که نادیده خطائی از مندلم آزاری و جان رنجانی
بی سبب، چشم بمن نگشاییبیگنه روی زمن گردانی
ای پریچهره، ندارد طاقت؛بیش ازین حوصله ی انسانی
مکن آزارم، از آن روز بترسکه نمانم من و، تنها مانی!
دادی ای دوست بدوری فرمانچکنم؟! آه ز سرگردانی!
طاقتم نیست که فرمان برمتقدرتم نیست بنافرمانی
من بوصل و تو بهجران مایل؛چکند تا کرم یزدانی؟!
چند چند، از سخن رنگ آمیز؟!چند چند، از صفت شیطانی؟!
آرزوی دگرم نیست دلاغیر ازین کز کرم سبحانی
روی بر خاک نهم بنشینمهمنشین با ملک روحانی
در جوار نبی مطلبییا مزار علی عمرانی
کز شب مردن، تا روز نشورشنوم رایحه ی ریحانی
گاه گویم، بچه سامان آذرپر، نه؛ پرواز حرم نتوانی!
گاه گویم که: مخور غم چون نیستبی سران را، غم بیسامانی
این ره عشق بود، مایه مخواه؛عاشقی نیست چو بازرگانی!
گاه اندیشه و، گه شوق فزود؛اینک از وسوسه ی نفسانی
راه گم کرده بصد اندوهممانده در زاویه ی حیرانی
آنکه باد علمش نوروزیآنکه ابر کرمش نیسانی
آنکه از تیغ کند بهرامیآنکه از عقل کند کیوانی
آنکه برجیس کند دمسازیشآنکه کیوان کندش دربانی
آنکه بدمهر و مه او را دو غلامبهر زر پاشی و سیم افشانی
آنکه تیرش بدبیری مشغولهمچو ناهید بخوش الحانی
آن کزو عدل بود بازاریآن کزو ظلم بود زندانی
آنکه چون کرد رقم دفتر عدلنسخ شد نسخه ی نوشروانی
آنکه خشم وی و خلقش بجهاناین کند مالکی، آن رضوانی
گلشن رحمت و برق غضبشاین جنانی کند، آن نیرانی
رستم عهد، بشمشیر زنی؛جم گیتی، به بلند ایوانی
ای غلامی سرایت، شاهی؛وی گدایی درت، سلطانی
روز و شب، صرفه یی از هم نبرندعدلت آنجا که کند میزانی
سبز گردد، همه گرکشت من استلطفت آنجا که کند دهقانی
سیر گردد، همه گر چشم عدوست؛جودت آنجا که کند مهمانی
شیر از آهو رمد و، گرگ از میشحفظت آنجا که کند چوپانی
افگند بهر سیاست چون چینشحنه ی قهر تو بر پیشانی
هیچ اسد، دم نزد از اسدی؛هیچ سرحان نکند سرحانی
دل آن و، جگر این گردد؛خون زبیدستی و بید ندانی!
ز کباب دل و بریان جگرکرده گاو و بره را مهمانی
آن گیا را، که تو سازی سیراب،آن بنا را، که تو باشی بانی
بودش سالمی، از باد خزان؛بودش ایمنی، از ویرانی!
خاک راهت، گه تنها گردی؛ابر جودت، گه ذر افشانی؛
کندش ذره، همه خورشیدی؛کندش قطره، همه عمانی!
محو کرد آیت جودت ز جهانقصه ی حاتمی و قاآنی
یافته معنی جود تو زیادمعن بن زائده شیبانی
هست بزم تو بهشتی و، در آن؛ساقیان را هنر غلمانی!
هست رزم تو، جحیمی و در آن؛لشکری را صفت ثعبانی!
خاک بر فرق عدو افشانندچون بلشکر سر دست افشانی
روز هیجا که زهر سوی کنندسرکشان، میل جنیبت رانی
سهمگین تیغ تو و، خون عدو؛این نهنگی کند، آن طوفانی!
کنی از پیکر فرسان سپاهای بسا جانوران مهمانی
فی المثل، خصم تو گر چو فرعونسحر سازی کند، افسون خوانی
نیزه بر کف چو بمیدان آییتو کلیمی کنی، آن ثعبانی!
گرمی کشمکش روز وغاچون دهد تیغ تو را عریانی؛
کند ار خصم بود رستم زالکفن اندر تن او خفتانی!
آسمانی ز غبار افروزدچون شود تیز تکت میدانی
مرحبا، مرکب برق آیینت؛که بود گرم سبکجولانی
از افق، تا به افق گرتازیش؛وز ره رفته عنان گردانی؛
سمش آن گرد، که اول انگیختگل شود از عرق پیشانی!
حکم حکم تو، که حاکم کردت؛حکمت بالغه ی ربانی!
امر، امر تو؛ کامیرت کرده است؛قدرت کامله ی سبحانی!
نیست یارای مدیح تو مراای تو روحانی و من جسمانی!
منکر نظم من و، دولت تو؛این مجوسی بود، آن نصرانی
صاحبا، آنکه ز اهل سخنشنام شد هاتف اصفاهانی
سید احمد، که همه عمر مرا،بود از همنفسان جانی
در صفاهان، که فراموشش بود؛بلبل ناطقه، بال افشانی
نظم، از نثر نمیکردم فرق؛سخنم را لقب هذیانی
زانوری، فارس میدان سخنحاکم محکمه ی یونانی
این قصیده، که ز روز اولکس نیاورده مر او را ثانی
خواند و بر گفتن من فرمان دادحاش لله، ز نافرمانی!
ساختم نامه، گرفتم خامه؛در دو روز از مدد یزدانی
بستم این دسته سمن کش بینیگفتم این تازه سخن کش خوانی
شکر ایزد، که نیم از گفتارعاجز از انوری و خاقانی
ندهی نسبت لافم، این منوین ابیوردی و این شروانی
آذر، از ره مرو، ار داناییکه بود بیرهی از نادانی
انوری را چه زیان از سخنت؟!عربی را چه غم از عبرانی؟!
باد تا هست لآلی بحریباد تا هست جواهر کانی
هر که ساقیت، نخواهد مخمورهر که باقیت، نخواهد فانی