گنج

شمارهٔ ۱۲ - قصیده در مدح علی بن موسی الرضا (ع)

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ربر۷۴ بیت
ای باد شمالت چو گل آورده به بر، برلرزان ز نهالت دل هر برگ به بر، بر
از غیرت دندانت و، از خجلت رویتلؤلؤست به بحر اندر و، لاله است به بر، بر
از درج درت، طعنه زند لعل به یاقوتوز برگ گلت، خنده زند گل به شکر بر
داد ایزدت از لطف، یکی حقهٔ یاقوتانباشته آن حقه بسی و دو گهر بر
تا چشم منت ماند از آن درج گهر دورعمدا زدی از لعل ترش قفل به در بر
خال تو به رخ، خردهٔ عودی است بر آتشهر ذره‌اش آمیخته گویی به شرر بر
خط سیهت، خاسته دودی است که بنشستاز سوختن عود قماری به قمر بر
زلفت که سراسیمه به پای تو سر افگندخونخواری چشمان تو بودش به نظر بر
زنگی بچه را ماند، کز فتنهٔ ترکانسرگشته فتاده است به کوه و به کمر بر
تا بر حجری بوسه زنند از حرم احرارهر ساله گزینند سفر را به حضر بر
در عشق تو بت، چون به حرم بُرد جنونمزان پیش که دستم زندش حلقه به در بر
طفلانْش به من بسته سر ره به پذیرهاز هر طرف انباشته حجرم به حجر بر
شهری بهمن، از دوستیت، دشمن جانندلیک از نسق شرع ز قتلم به حذر بر
و امروز که شد مفتی شهرم ز رقیباندانم که دهد فتوی خونم به هدر بر
القصه،اگر عاشقی این است، عجب نیستهر روز گر فتاریم از بد به بتر بر
با هر که کنم ز اهل جهان شکوه چنان استکافسانهٔ خود عرضه دهد گُنگ به کر بر
بالجمله چه تدبیر به ناسازی گردونجرم فلک از جا نتوان بُرد بجر بر
آمد مه آزار و، به خانه تو دل آزارتا کی بود آخر ز تو خاطر به خطر بر
حیف است تو را پرده چو گل، خاصه درین فصلکز پرده برآمد، گل و نسرین به اثر بر
چرخ و چمن از انجم و ازهار، شب و روزگردیده مرصع به دراریث و درر بر!
گل مانده به گلزار، چه در شهر نمانده استیک تن که ز عشرت زندش چون تو به سر بر
از مرد و زن، القصه به کاشانه کسی رامشغول ندانم نه به خواب و نه به خَور بر
از شاه و گدا، پیر و جوان، هر که خردمندگلگشت چمن را، زده دامن به کمر بر
دیوانه هم، امروز به ویرانه نمانددر خانه چه مانیم چو عاصی به سقر بر؟
بشتاب که تا سال دگر گل به گلستانناید نه به زاری نه به زور و نه به زر بر!
ور زآنکه خمارت نگذارد که گذاریگامی دو درین فصل خوش از شهر به در بر
خوشتر ز بهشت است درین کوچه یکی باغکافتاده ز گل آتش طورش به شجر بر
بر هر سر شاخ آمده مشغول مناجاتمرغانْش چو موسی همه شب تا به سحر بر
بلبل به سر شاخ، ز داوود و سلیمانْشآواز به منقار برد، نامه به پر بر
بر آستی مریم شاخ است، دمان بادکز میوه کشد عیسی شش ماهه به بر بر!
بر رسته ز سرتاسر هر شاخ، کنون برگهر برگ به گل حامله، هر گل به ثمر بر!
چندانش هوا معتدل و، آب گواراکز لطف دهد جان به مدارا به مدر بر
هر برگ تَرَش، عمر ابد یافته گویینه جرعهٔ خود ریخته خضرش به شمر بر
از تربیت نامیه، هر سبزهٔ نوخیزهر فاخته را آمده سروی به نظر بر
از فیض هوا، در همه آن باغ ندارندسرو و گل نوخاسته حاجت به مطر بر
از زمزمهٔ بلبل و از شعشعهٔ گلشادند کر و کور، به سمع و به بصر بر
شب باز کند باد درِ باغ از آن پیشکز خنده شود باز لب گل به سحر بر
نه روضهٔ خلد است و اگر بگذری آنجارضوان نگذارد که زنی حلقه به در بر
اکنون تو و آن باغ، که در سایهٔ سرویریزی گل تر گاه به سر گاه به بر، بر!
یادآوری از سوز دل خستهٔ آذرهر لاله که بینی ز تو داغش به جگر بر
من بر در باغ آمده، بر خاک نهم سروز بیم فراق تو کنم، خاک به سر بر
پس خوانمت این تازه قصیده ز معزیکه «ای تازه تر از برگ گل تازه به بر، بر»
گر بلبل طبعم، کند آهنگ ترنمگویم که: ازین نغمه به گلزار دگر بر
جایی که دهد عرض هنر میر معزیخود را چه بری عرض، به اظهار هنر بر؟
او را سخن آویزهٔ عرش آمد و نتوانبا معجزه دم زد به خیالات و فکر بر
نازند به شیرین سخنش، اهل سمرقندچون نازش خوبان سپاهان به شکر بر
رام است مرا نیز کُمیت قلم، امادجال چو عیسی نزند تکیه به خر بر
بنهاد معزی رخ اگر بر در سنجریا شاعر دیگر، به در شاه دگر بر
من پای نهم بر سر والی ولایاتگر شاه ولایت نهدم پای به سر بر
سلطان خراسان، علی موسی جعفرکارش به قضا جاری و حکمش به قدر بر
یعنی، ولی خالق و والی خلایقکامد ز ازل، همسر آبا به گهر بر!
آن سرور هشتم، زده و دو سر و سرورکافگنده چو سروم، همگی سایه به سر بر
راضی بهقضا جانش و، صابر به بلا تنآغشته زبان نیز ز شکرْش به شکر بر
خاک حرمش، شسته کلف ماه فلک راماه علمش، بسته ره سیر به خَور بر
تا روح الامینش، شرف آمد به ملایکتا بوالبشرش، فخر به اصناف بشر بر
نازد به پدر هر پسری، از کِه و از مِهاو را پدر است آدم و، نازد به پسر بر!
آری به زبان نام پدر آورد آدمآن را که پسر اوست، چه حاجت به پدر بر
ای چار کتاب فلکی را، تو مفسربینا نه کسی جز تو به آیات و سوَر بر
چون چار پرنده، که ز انفاس خلیلیجان یافته، آراسته تن نیز به پر بر
از روز ازل، حکم تو جاری به عناصرو آمیخته از حکمتشان، یک به دگر بر
و امروز همت دست بر اوضاع موالیدچون خامهٔ نقاش، به اشکال و صور بر
از رفعت و شان، ماهچهٔ رایت قدرتماهیش به زیر اندر و ماهش به زبر بر
چون خاست ز کر و فر گردون ز جهان گردو افتاد از آن لرزه به تیر و به تبر بر
جاه تو شها، رو به هر آوردگه آورداز معرکه برگشت به فتح و به ظفر بر
در معرکه بدخواه تو، کش روی سیه باداز شرم تو گر روی بپوشد به سپر بر
آهت به فلک چرخ سیاهی است که بسته استصیاد اجل نامهٔ فتحش به سه پر بر
نشنیده کسی شیر شود ضامن آهوغیر از تو که صیاد چو دیدیش به سر بر
ضامن شدی از رحمش و، تا رفت به خدمتبازآمد و، آهو بره بودش به اثر بر!
از جود تو، بر دشمن و بر دوست رسد فیضچون ابر ببارد، چه به خشک و چه به تر بر
نشنیده کسی لا ز زبانت مگر آن دمکاری پی تهلیل دو لب یک به دگر بر
گر راحت روح آمده بنت العنب، اماعناب چو داد از عنبت تن به ضرر بر
ز آنگونه خود از دختر رز مهر بریدمکآبستنی تاک نخواهم به ثمر بر
تا مهر خرامد به سرای حمل از حوتتا ماه شتابد ز محرم به صفر بر
از مهر رخت، دوستت آرد به جنان گلوز کینه کشد دشمنت آتش به سقر بر