بخش ۴۳ - سه روز و سه شب همچنان در عذاب
سه روز و سه شب همچنان در عذابهمی بود بی خورد و بی هوش و خواب
ز کارش چو آگاه شد شاه شامدویدش بر ماه بت کش خرام
بگفتش: چه بود ای دلارام من؟بگو هین که تیره شد ایام من!
بگفتش که ای خسرو دادگربه گیتی چه باشد ازین زارتر
که آن ماه رخشان و آن در پاکنهفته شد اندر دل تیره خاک
الا هم کنون ای گرامی رفیقببر مرمرا سوی گور صدیق
که تا خاک او را بگیرم ببرببوسم من آن خاک را سر بسر
چو بشنید شاه این دلش بد کبابز دیده ببارید بر روی آب
شه شام مرحاشیت را بخواندسراسر سپه را همه برنشاند