بخش ۴۲ - شعر گفتن گلشاه
کزین پس ایا دل به دنیا منازکه عزش عذابست و نازش نیاز
دو سرو سهی را به یک بوستانبپرورد در شادکامی و ناز
ابی آن که ز آن هر دو آمد گناهز یک دیگرانشان جدا کرد باز
ایا ورقه دوری تو از یار خویششدم بی تو کوتاه عمری دراز
مرا گفته بودی که آیم برتشدی از برم باز نایی تو باز
قضا تا در مرگ تو باز کردبه خود بر در غم نکردم فراز
به نزد تو خواهم همی آمدنمرا هم بر جای خود جای ساز