بخش ۴ - بردن گلشاه را از حی
ربودند گلشاه دل خسته رامر آن دل گسل سرو نورسته را
چو کردند از هر سویی جست و جویسوی خانهٔ ورقه دادند روی
بجستنش کردند دیری درنگبدان تا مگر آورندش بچنگ
چو بسیار جستند کم یافتندبرفتن همه روی برتافتند
چو رفتند آن لشکر تیره رایبه پیروزی و خرمی باز جای
بنی شیبه گشته بر آن کشتگاندوان ورقه هر سو چو دیوانگان
نه ز احوال بابک بدش آگهینه ز احوال آن زاد سرو سهی
ز من بشنو اکنون گه تاختنکه آورد از بهر کین آختن
یکی حی بد برسه منزل زمینمقام هزبران پرخاش و کین
سپاهی همه صف در و جان سپرهمه آهنین شخص و رویین جگر
بریشان یکی مهتر شاه فشصف آشوب و گردن کش و کینه کش
به نسبت شریف و به مردی تمامربیع ابن عدنان و ضبی بنام
بنی ضبه بد نام آن شهر و حیکی مال بنی شیبه کردند فی
ربیع ابن عدنان ز گل شه خبرشنیده بد از مردم بابصر
کی چونست دیدار و فرهنگ اویقد چابک و روی گل رنگ اوی
ز بس نعت آن لعبت خوب چهربدلش اندرون رسته بدبیخ مهر
فرستاده بد پنج شش ره پیامسوی باب گلشاه فرخنده نام
که با مهر من مهر پیوسته کندر کینه و داوری بسته کن
به من ده تو آن دل گسل ماه راپری چهره گلشاه دل خواه را
مکن جان فدا بهر فرزند رایکی پند بس مرخردمند را
تو دانی که از ورقه من کم نیماگر مرورا خویش و بن عم نیم
شنیدم که با ورقهٔ تیز چهردرآمد به عهد و به پیوست مهر
زورقه چه خیزد، چه آید از اوی؟ز جوی تهی آب دریا مجوی!
چه در خورد ورقه است گلشاه توبه من گردد آراسته گاه تو
ز قول من ار بگسلی هوش ورایشبیخون و جنگ مرا دارپای
چنین چند گه کس فرستاده بودز هر گونه پیغامها داده بود
ندیده بد از باب گل شه جوابنه اندر خطا و نه اندر صواب
از آن باشگونه دلش تفته شدچو شیری که بر گور آشفته شد
همی بود خاموش پرسان خبرز گلشاه وز ورقهٔ پر هنر
نشسته به آرام و آهستگیکه تا کی کنند عقد پیوستگی
چو آگه شد از حال گردان سپهرکی با یک دگرشان بپیوست مهر
همی بود و بر درد گشته صبورکه تا هر دو کی کرد خواهند سور
در آن شب کشان عقد بد ساختنسه منزل زمین کردشان تاختن
سحر گه به نزدیک ایشان رسیدبه کام دل خویشتن شان بدید
یکی بهره هشیار و یک بهره مستدرآمد به شمشیر و بگشاد دست
به تیغ بلاشان فروکوفت خردبدان کش هوا بود بگرفت و برد
چو برگشت و برحی خود رفت بازبدیدار گلشاهش آمد نیاز
مر آن دل گسل ماه را پیش خواندبدیدار او در شگفتی بماند
یکی گلبن لعل روینده دیدتذرو گرازان و یا زنده دید
درفشان یکی ماه دو هفته دیدهمه بر گل و لعل بشکفته دید
دل و جان به یک نظرت او را سپردبلی عشق خوبان نه کاریست خرد
چو در طلعت و قامتش خیره ماندنوازیدش و پیش خود در نشاند
ز شادی یکی شعر آغاز کردبدل در، در ِ خرمی باز کرد
بدو گفت ایا لعبت خوب چهردلم بسته کردی تو دربند مهر