گنج

بخش ۳ - آغاز قصه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۷ بیت
سخن بهتر از نعمت و خواستهسخن بهتر از گنج آراسته
سخن مر سخنگوی را مایه بسسخن بر تن مرد پیرایه بس
ز دانا سخن بشنو و گوش کنکه نامد گهر ز آسمان جز سخن
سخن مرد را سر به گردون کشدسخن کوه را سوی هامون کشد
سخن بر تو نیکو کند کار زشتسخن ره نماید به سوی بهشت
بگفتم به شیرین سخن این سمرکه کس نیست گفته ازین پیشتر
چنین قصه ای را کس از خاص و عامنگوید بدین وزن و انشا تمام
من و حجره و توبه از شاعریگسسته شد اندر میان داوری
من از بهر آن افسر سروریسخن راند خواهم به لفظ دری
سخن بی شک از نظم رنگین شودعروس از مَشاطه به‌آیین شود
سخن را بیاراست خواهم همیجمال از خرد خواست خواهم همی
به نظم آورم سرگذشتی عجبز اخبار تازی و کتب عرب
چنین خواندم این قصهٔ دلپذیرز اخبار تازی و کتب جریر
چو از مکه پیغمبر ابطحیبه یثرب شد و کار دین شد قوی
بگسترد او در عرب دین پاکسر سرکشان اندر آمد به خاک
زدود از دل کافران کافریبه شمشیر و برهان پیغمبری
همه حی‌های عرب سر به سرسوی داد و دین آوریدند سر
یکی حی بود اندران روزگارچو ارژنگ مانی به رنگ و نگار
تو گفتی ز بس نعمت و خواستهیکی کشوری بود آراسته
بنی شیبه بد نام آن جایگاهسپاهی درو صفدر و کینه خواه
بدو در دو سالار والامنشهنرورز و بهروز و نیکو کنش
دو سالار و آن هر دو از یک گهربرادر ز یک مام وز یک پدر
مر آن هر دو سالار را بود نامیکی را هلال و یکی را همام
مهین بود بر حسن و بر چابکیبرآمد ذکی از گه کودکی
مر آن را کجا نام او بد هلالیکی دختری بود حورا مثال
یکی سروبن بود آراستهبتی چون بهاری پر از خواسته
یکی گوهری بود پر نام و ننگیکی گلبنی بود پر بوی و رنگ
مرو را پدر نام گل شه نهادکه خورشید رخ بود و حورا نژاد
چو گلشاه و چون ورقهٔ تیز مهرنبود و نپرورد گردان سپهر
چو دو سرو بودند در بوستانگرازان به کام و دل دوستان
یکی ماه عارض یکی لاله خدیکی سیم ساعد یکی سرو قد
به یک جای بودند هر دو به همکه این ابن عم بود و آن بنت عم
ز رفت قضا وز گذشت سپهرهم از کودکیشان بپیوست مهر
دل هر دو بر یکدگر گشت گرمروانشان پر از مهر و آزرم و شرم
چنان شد دل آن دو نخل ببرکه نشکیفتند ایچ از یکدگر
نه بی آن دل این همی کام یافتنه بی این زمانی وی آرام یافت
دل هر دو از کودکی شد تباهبه درمان و حیلت نیامد به راه
چو ده سال پروردشان روزگارنشاندندشان پیش آموزگار
معلم به تعلیم شد در شتابکه تا هر دو گشتند فرهنگ یاب
اگر چند در عشق می سوختندبی اندازه فرهنگ آموختند
چو فارغ شدندی ز تعلیم‌گربه مهر آمدندی بر یکدگر
به سوی وی این گاه نگریستیدمی بر زدی سرد و بگریستی
گه آن سوی این دیده انداختیبه ناله دل از غم بپرداختی
چو خالی شدی جای آموزگاردل آن دو آسیمهٔ روزگار
به شوق وصال اندر آمیختیفراق از بر هر دو بگریختی
گه این از لب آن شکرچین شدیگه آن عذرخواهندهٔ این شدی
گه از زلف این،‌ آن گشادی گرهگه از جعد آن، این ربودی زره
گه این شکر ناب آن خورد خوشگه آن زلف پُرتاب این گیر کش
چو آموزگار آمدی باز جایشدندی سراسیمه و سست رای
برین سان همی دانش آموختندبه مهر دل اندر، همی سوختند
بر آن هر دو بیچاره از رنج و تابسیه بود روز و تبه بود خواب
چو شد عمر هر دو ده و پنج سالشدند از هنر آفتاب کمال
چو گوهر شدند آن دو اندر صدفچو خورشید گشتند اندر شرف
هنریاب گشتند و فرهنگ‌یابسخنگوی گشتند و حاضرجواب
چنان گشت ورقه ز فرهنگ و رایکه کُه را به نیرو بکندی ز جای
سواری شجاع که به هنگام جنگهمی خون گرست از نهیبش پلنگ
به قوت سر پیل بر تافتیبه ناوک دل شیر بشکافتی
به شمشیر پولاد بگذاشتیبه نیرو که از جای برداشتی
شجاعی که اندر مصاف نبردز دریا برانگیختی تیره گرد
ابا این همه هیبت و دستگاهدلش بود در عشق گلشه تباه
شب و روز با مهر پیوسته بودکه از کودکی باز دلخسته بود
به حی خود اندر میان عرببه بیگاه و گاه و به روز و به شب
بتی بود پر ظرف و پر حسن و زیبدو چشم از عتیب و دو زلف از نهیب
درفشان مهی بود بر زادسروپراگنده بر ماه خون تذرو
فگنده به لولو بر از لاله بندپراگنده بر سرو سیمین کمند
پراگنده شمشاد را در عبیرنهان کرده پولاد را در حریر
سمن برگ او زیر مشکین گرهگره بر گره صد هزاران زره
ز عنبر نهاده به گل بر کلهز سنبل علم بسته بر سنبله
همه روی حسن و همه موی میمهمه زلف تاب و همه جعد جیم
سیه نرگس ناوک‌انداز اویبگسترده اندر عرب راز اوی
به حی بنی شیبه در کس نماندکه او نامهٔ عشق گلشه نخواند
شده ورقه مسکین دل سوختهبه دل در ز عشق آتش افروخته
بدان هر دو زیبابت کش خرامعجب شادمانه دل باب و مام
ز دل دادن آن دو سرو سهیز احوالشان یافتند آگهی
چو هنگام بیداری و جای خوابندیدند ازیشان ره ناصواب
در هر دو مسکین نگه داشتندز هم شان جدا کرد نگذاشتند
دل آن دو بیچارهٔ دلشدههمه روز بودی چو آتشکده
چو شب مایهٔ قیرگون خواستیفلک را به گوهر بیاراستی
از آرامگه آن دو نخل ببربرون آمدندی بر یکدگر
گه این بر گشادی بر آن راز خویشگه آن عرضه کردی برین ناز خویش
گه عشق بر هر دو غم بیختیگه این زان و آن زین درآویختی
دو غمشان گه عشق گشتی هزاردو لبشان گه بوسه گشتی چهار
که در دیده شان نامدی هیچ خوابنرفتی میانشان سخن ناصواب
چو بر سر نهادی فلک تاج زرشه روم بر زنگ کردی حشر
دو دلسوخته عاشق تیره رایشدندی به تیمار و غم باز جای
چو از شانزده سالشان برگذشتهمه حال گیتی دگر گونه گشت
غم عشق در هر دو دل کار کردمر آن هر دو را زار و بیمار کرد
گل لعلشان شد به رنگ زریرکُه سیمشان شد چو تار حریر
به سوی پدرشان شد این آگهیکه خمیده گشت آن دو سرو سهی
دل مام و باب ارچه کانا بودبه رنج پسر ناتوانا بود
پسر مر ترا دشمن منکرستولکن ز جان بر تو شیرین ترست
چو از حال ایشان خبر یافتندبه وصل دو دلبند بشتافتند
دل و جان از انده بپرداختندبه هر گوشه ای بزم برساختند
بنی شیبه یکسر بیاراستندکجا سور کردن همی خواستند
به هر جایگه آتش افروختندبر او عود و عنبر همی سوختند
به شادی همی گردن افراشتندکجا نعره از چرخ بگذاشتند
غریویدن نای و آواز چنگهمی رفت هر جایگه بی درنگ
برآمد خروشیدن بم و زیرز خاک سیه سوی چرخ اثیر
می لعل رخشنده از سبز جامچو مریخ می تافت در گاه بام
هنوز آلت عقد ناکرده راستکه از هر سویی غلغل و نعره خاست
برآمد ز گردون و هامون خروشمصیبت شد آن شادی و ناز و نوش
زمین شد پر از مرد شمشیرزنکه بد پیش شمشیرشان شیر، زن
سپاهی همه سرکش و تیره رایهمه دیو دیدار و آهن قبای
ز بهر شبیخون و از بهر کینتو گفتی که بر رسته اند از زمین
همه تیغها از نیام آختههمه کینه و جنگ را ساخته
شب تیره و زخم شمشیر تیزازین صعب تر چون بود رستخیز
به کشتن همه گردن افراشتندکسی را همی زنده نگذاشتند
براندند بر خاک بر سیل خونشد از خون گردان زمین لاله گون
نخست از بنی شیبه کس نام و ننگکه با کس نبد ساز و آلات جنگ
گمانی نبرد ایچ کس در جهانکه بتوان بریشان زدن ناگهان
بدین روی غافل بدند آن گروهکه در کین ز کس نامدیشان ستوه
بماندند آن شب همه ممتحنکه بی ساز بودند آن انجمن
هزبر ارچه چیره بود روز جنگچگونه کند جنگ بی یشک و چنگ
چو بی ساز بودند بگریختندتهی دست ابا خصم ناویختند
چو زیشان عدو بی کرانی بخستز کین باز کردند کوتاه دست
یکایک به تاراج دادند رویپراگنده گشت آن همه گفت و گوی
یکی کشوری بود پرخواستهبه چنگ آوریدند ناخواسته