گنج

بخش ۲۷ - بگفت این و بر دوست بگریست زار

بگفت این و بر دوست بگریست زارکنار از مژه کرد دریا کنار
همی گفت ای دل گسل یار منز هجر تو شد تیره بازار من
جز از تو مرا یار هرگز مباددل هر دو در مهر عاجز مباد
چو آگاه شد مادر از کار اوینیاورد در گفت گفتار اوی
ابر زشت گفتنش بگشاد لببگفتا: بس ای شین و عار عرب!
خبر یافتم من که ورقه بمردتن پاک در خاک تاری سپرد
بتابید گلشه ز دیدار اویدل آزرده تر شد ز گفتار اوی
شد از نزد مادر به خیمه درابنالید آن گلرخ دلبرا
همی گفت ای وای بر من کنونکه گفتم من این خسته دل را کنون
به ناکام باید شدن سوی شامجدا گشتن از خواب و آرام و کام
پدر نه و مادر نه و خال نیشب و روز خوارا جز از خاک نی
ز ورقه نیابم ازین پس خبرنیابد ز من نیز ورقه اثر
دریغا درختم نیامد ببرشدم ناامید از نهال و ثمر
دریغا ازین پس نبینم ترانبینی ازین پس کنونی مرا
به سوی یمن چون برفتی، برفتابا تو مرا جان و دل باز گفت
ندانستم از شامم آید بلابلا آمد و شد دلم مبتلا
همی گفت و می راند از دیده خونبنالید وز درد شد سرنگون
جدا مانده از مام وز باب و عمز ناله شده زرد، وز درد و غم
همه جمله بروی فرامشت کردگدازید چون کشت بی آب کشت