گنج

شمارهٔ ۱ - بداعی تيمن، ابتدا شد در این باب بدین غزل که در تهنیت میلاد علوی و مناقب مرتضوی گفته است

۲۱ بیت
بهار ساخت مکوکّب بسیط غبرا رابیا که آتش موسی گرفت صحرا را
چراغ لاله فروزان ز کوه و دشت و دمننگر به سینهٔ هر دشت، طور سینا را
تو را گر آیت توحید، می بود منظوربیا به گلشن و بگشای چشم بینا را
گشود پیر، سرخم به یمن دولت گلدهید مژده، جوانان باده پیما را
کنون که مهر بر آورده رخ ز بیت شرفبرون کشیده زخم آفتاب صهبا را
به زیر برگ درختان چو تافت پرتو ماهمده ز دست سر زلف ماه سیما را
نبرد حسن و جمال از دلت چو مغناطیسبرو که دل نتوان خواند، صخر صمّا را
عواطفی است نهانی سرشته با دل وجانکه امتیاز بدان است نفس گویا را
گرت نصیبی از آن نیست با تو نتوان گفترموز عشق و اشارات چشم شهلا را
برای حسرت و غم، اینقدر همی دانمنیافرید خداوند روی زیبا را
نبینی آن که خدا احسن القصص نامیدحدیث یوسف و افسانه زلیخا را
حدیثی از لب شیرین که بشنود فرهاددو باره زنده کند مر شهید شیدا را
ز داغ سینه مجنون، دلی بود آگاهکه دیده حال دل افروز روی لیلا را
صبا به تهنیت گل چو رفت، عنوان کردکه تا شکفته شود داستان مولا را
به شکل دل بدو بگرفت غنچه شکل دهاندهان به خنده گشاد و گشود دلها را
چراغ کعبه میافروز، گو شریف حرمکه دست غیب برافروخت شمع بطحا را
ظهور کرد ز مشکات کعبه آیت نوربهل، حکایت وادی و طور سینا را
بر انبیای مقدم، همین پسر پدر استکه بی پدر نشماری دگر مسیحا را
به زلف دوست که حبل المتین ولایت اوستهر آن که خواست به معبود قرب و زلفی را
گشود عشق دری، کآیتی معاینه دیدبهشت و کوثر و حور و قصور و طوبی را
گر این غزل به سر آید در آسمان ناهیدبه رقص آورد از وجد چرخ مینا را