گنج

بخش ۳۲ - حکایت قطب الاولیاء سلطان بایزید قدس سره

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۹ بیت
سائلی بنشست پیش بایزیدگفت از لطف خدای برمزید
در ره حق دائماً مردانه‌ایدر میان عارفان فرزانه‌ای
راه حق راتو به جان کوشیده‌ایدائماً از شوق حق جوشیده‌ای
تو شراب سر حق نوشیده‌ایسر اسرار خدا پوشیده‌ای
سر سبحانی ز تو شد آشکاردر میان عاشقان نامدار
جان و تن را در طلب بگداختیتا کمال معرفت در یافتی
هر دو عالم را در این ره باختیمرکب معنی در این ره تاختی
در وجود خویشتن فانی شدیدر بقای حق بحق باقی شدی
دیدهٔ نفس بهیمی دوختیاین جهان و آن جهان را سوختی
سر تو از فکر جمله برتر استفکر تو از عرش اعلی برتر است
مظهر تحقیق و تجرید آمدیلاجرم در عین توحید آمدی
غیر حق را اندر این ره سوختیچشم خود بینی در این ره دوختی
طالبان و سالکان در راه توجمله همچون چاکرند شاه تو
عاشقان در راه تو حیران شدندعارفان از درد تو بیجان شدند
زاهدان از زهد تو وامانده‌اندعالمان از علم تو درمانده‌اند
پیر ما در ره توئی این دم یقیننام تو کردند سلطان عارفین
مشکلی افتاده اندر ره مرامشکل ما را بکن حالی روا
اندر این ره می‌روم با پا و سرهر زمان پیش آیدم لونی دگر
گاه نورانی و گه ظلمانیمگاه روحانی و گه نفسانیم
گاه در علویم و گه در اسفلیگاه در عقلیم و گه در غافلی
گاه طالب گاه مطلوب آمدمگه محب و گاه محبوب آمدم
گاه عاشق گاه صادق آمدمگه منافق گاه فاسق آمدم
گه محقق گه موحد آمدمگاه زاهد گه مقلد آمدم
هر زمان لون دگر می‌دیده‌اماندر این ره راه را نادیده‌ام
گفت سلطانش چو انس حق رسداین خیالات از سرت بیرون کند
چونکه انس حق ترا حاصل شودراه حق در پیش تو واصل شود
اندر این ره جسم تو یکتا شودطالب و مطلوب هم یکجا شود
علو را در سفل بینی ای پسربشنو این اسرار شو صاحب نظر
نور در ظلمت ببینی آشکارفهم کن اسرار ای مرد کبار
عشق و عاشق هر دو را محبوب دانسالک و طالب همه مطلوب دان
یافتن اینجا بود نایافتنگم شدن اینجا بود پیدا شدن
هست را میدان در این ره غافلیخیز ونادان شو اگر تو عاقلی
بعد از آن بینی انیس با جلیساندر این منزل شوی روح نفیس
دائماً بنشسته باشی با خدافارغ ازکبر و نفاق و از هوا
روح اندر خلوت جانان بوددر حریم وصل با جانان بود
یک زمان غایب نباشی از خدادائماً از نور حق گیری ضیاء
سر این اسرار را حاصل کنیجان و دل در معرفت کامل کنی
در جلیس این جسم تو چون جان شوددر حریم حضرت جانان شود
در جلیسی با خدا و مصطفیهم انیست می‌شود دایم صفا