بخش ۲۱ - در غوغاکردن اهل بغداد بر شیخ منصور رحمةالله و پند دادن مشایخ او را
بار دیگر عالمان جمع آمدندجمله اندر قصه آن شمع آمدند
صدهزاران خلق در غوغا و شوربر در زندان دویده از غرور
شبلی آمد آن زمان پیش جنیدگفت شیخا ما درافتادیم قید
خلق عالم جملگی جمع آمدندکان شه سیفور از زندان برند
تا که بردارش کنند بر چارسوخلق عالم میدوند از سو بسو
شیخ چون بشنید برخاست آن زمانبا مریدان رفت تا زندانیان
چون رسید آنجا و خلق بیشماردید آن شیخ بزرگ نامدار
گفت ما را یک زمان مهلت دهیدبعد از آن هرچه بیایدتان کنید
این بگفت و زود در زندان دویددید آن شه را ز هیبت بر طپید
گفت ای منصور کم کن طمطراقچند از این گفت وزبان و از نفاق
تا که تو دم میزنی همدم نئیتا که موئی ماندئی محرم نئی
در خیال خویش دیوانه شدیاز حدیث شرع بیگانه شدی
این حدیث تو همه دیوانگی استعقل را خود این سخن بیگانگی است
آنچه میگوئی تو پیغمبر نگفتاو در اسرار را هرگز نسفت
باز قرآن جمله را شرح و بیانکرد و این سر را نگفت اندر میان
پیشوای ما همه چون مصطفی استلاجرم آنچه تو گفتی نارواست
اینکه گفتی کفر محض است ای فقیردرگذر از کفر رستی از سعیر
بعد از آن منصور گفتش ای پدراز رموز سر مخفی بیخبر
تو به بند صورتی درماندهٔکی چنین تو حرف احمد خواندهٔ
من رآنی گفت احمد در بیانتو کجا دانی که هستی بینشان
لی مع الله گفت احمد از صفاتو کجا دانی که هستی بیوفا
نحن اقرب گفت رب ذوالجلالتو کجا دانی که هستی در ضلال
حق تعالی گفت معکم بر کمالهر که منکر باشد ایمانش زوال
تو به صورت همچو کافر بودهسر قرآن را تو منکر بوده
خرقهٔ ناموس را پوشیدهٔدر ره سالوس برکوشیدهٔ
بت پرستی میکنی در زیر دلقمینمائی خویش را صوفی به خلق
تو سلوک راه از خود کردهٔلاجرم در صد هزاران پردهٔ
دامگاهی کردهٔ این خرقه رامیفریبی عامهٔ طاغیه را
در خودی خود گرفتار آمدیلاجرم در عین پندار آمدی
راه تجرید و فنا راه تو نیسترو سخن کم گوی اینجا و مایست
رو که در تقلید ماندی مبتلاسر توحید از کجا تو از کجا
رو که راه بینشان راه تو نیستعقل تو از راه معنی در شکیست
چونکه بشنید این سخن از وی جنیددر دلش افتاد زو صد گونه قید
پس برون آمد از آنجا همچو بادرفت اندر خلوت خود سر نهاد
خواجمان آن دم فغان برداشتنداز جنید پاک فتوی خواستند
شیخ گفت او را به ظاهر کشتنی استلیک در باطن خدادانه که کیست
چون جنید پاک فتوی دادستانخواجگان و جاهلان شد در فغان
تا که بر دارش برند منصور راآن حبیب واصل سیفور را
شبلی آن دم رفت پیش او نشستگفت ای محبوب حق یزدان پرست
سر اسرار خدا کردی عیاناین زمان خون توخواهد شد روان
سر مگو دیگر عیان ای مرد کارتا نباشی در میان خلق خوار
میبرندت این خسان بیقرارتا کنندت ایزمان حالی بدار
بعد از آن منصور گفتش ای رفیقمن فتادم در تک بحر عمیق
محو شد اجزای من کلی بهمفارغم ازخوف و از شادی و غم
من نه منصورم تو منصورم مبیناز ره توحید حق دورم مبین
گنج پنهانم در این جسم آمدهبحر اعیانم در این اسم آمده
اولین و آخرین من بودهامظاهرین و باطنین من بودهام
سر توحید این زمان پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم
از وجود خویشتن فانی شومدر بقای حق بحق باقی شوم
بر سر دار آورم این جسم راپس به گفتار آورم این اسم را
تا بدانند عاشقان سوختهاسم اعظم را ز جسمم روفته
من برای جمله عالم آمدملاجرم در نفس آدم آمدم
من نمودارم به عالم در میانوانمایم سر حق را من عیان
من برای راه عشاق آمدملاجرم زین نفسها طاق آمدم
من برای راه تحقیق آمدملاجرم در عین تصدیق آمدم
من برای راه تفرید آمدملاجرم در ترک و تجرید آمدم
من برای کل اشیاء آمدملاجرم زین جمله پیدا آمدم
من طریق دین احمد داشتمتخم دین در راه احمد کاشتم
اسب را در راه احمد تاختمجان خود در راه احمد باختم
من شراب از جام احمد خوردهامگوی را از خلق عالم بردهام
مصطفی شیخ من است در راه دیناو مرا بنموده است راه یقین
من از این ره برنگردم شبلیاچند داری با من آخر ماجرا
مهلتی خواهیم این دم از حشرتا بدارندم یک امروز دگر
زانکه ما را هست یاری باصفاگنج توحید است آن مرد خدا
جسم خود در راه حق درباختستسر معنی را بجان بشناختست
کامل است در راه دین مصطفیهر دم از حق یافته او صد عطا
در حقیقت مرشد عالم وی استزانکه این دم قطب در عالم وی است
هست نام او در این عالم کبیرسالکان و طالبان را دستگیر
او ز حال من همی دارد خبرمیرسد اینجا صباحی ای پدر
او برون آمد ز شیراز این زمانصورتش فردا ببینی تو عیان
چون بیاید آن بزرگ پاکبازسرّ خود با او بگویم من به راز
چون شود واقف ز حالم آن کباربعد از آنم گو ببر در پای دار
شبلی آنگه گفت ای مردان دینمهلتی میخواهد این مرد یقین
میرسد فردا یکی شیخ کبیراو به معنی و بصورت بینظیر
شیخ عالم اوست این دم در جهانهم کرامات ومقاماتش عیان
جمله گفتند این زمان بگذاشتیمچونکه شیخ آید فغان برداشتیم
بعد از آن چون روز پیدا شد ز قیردر رسید چون شیر آن شیخ کبیر
چون ببغداد آمد آن شیخ جهانرفت پیش شیخ منصور آن زمان
گفت ای مرد موحد از چه کاراز برای تو زنند این خلق دار
سرحق را غیر حق کی پی بردهیچ کس دیدی که با خرمیخورد
تو چرا سر خدا با این خسانگفتی و دیدی جفا از ناکسان
تو چرا گفتی انا الحق آشکارچون عیان کردی و رفتی پای دار
گنج مخفی می بد آن سر خداآشکارا کردهٔ این را چرا
راه توحید عیانی داشتیگنج اسرار نهانی داشتی
قرب پنجه سال بودی باده نوشدائماً در راه حق اسرارپوش
این چه بوده است این زمان رفتی ز هوشهر دو عالم کردهٔ پر از خروش
بعد از آن منصور گفت ای پر هنرمن چگویم که توداری زینخبر
بحر معنی بینهایت آمده استبیشکی بیحد و غایت آمده است
تو نمیدانی که این بحر صفاهر زمانی می برآرد موجها
کمترین موجش اناالحق آمده استحق حق است و حق مطلق آمده است
سر توحید این زمان شد آشکارگو برندم این خسان در پای دار
گر ز تو فتوی بخواهند هم بدهمنّتی هم این زمان بر من بنه
شیخ گفتش آنچه گفتی نارواستمن همی دانم که ذات تو خداست
چون دهم از جهل و شرک و از گمانمن عیان دیدم خدا را این زمان
گفت منصورش بگو ازگفت ماکاین چنین گفتهست آن مرد خدا
کشتن او را واجب آید این زماندر شریعت زود باش ای خواجمان
بعد از آن آمد برون شیخ کبیرآن بزرگ دین و آن بدر منیر
خلق عالم جمله پیش او شدندتا که فتوی را از او هم بستدند
شیخ گفت ای مردمان منصور گفتقتل بر من گشت این ساعت درست
در طریق اهل ظاهر گشتنی استلیک در باطن خداداند که کیست
خواجمان آن دم فغان برداشتندپس طناب دار را آراستند
بعد از آنش آوریدند پای داربود آنجا خلق عالم بیشمار
جملهٔ شیخان همه حاضر بدندسالکان و واصلان ناظر بدند
خواجمان حاضر بدند وجاهلانعامه خود بسیار بودند چون خران
بس عجب روزی بد آن روز ای پدرروز محشر بود گوئی سر بسر
در میان حلاج ایستاده بپاهمچو شیران در میان بیشهها
هیچ وی را خوف نی و ترس نیهم زوصلش شم هر یک درنمی
زد اناالحق آن زمان و شد نهانخلق عالم را همه لرزید جان
سالکان آندم ز خود فانی شدندواصلان در عین خود دانی شدند
صوفیان را تن از آن بگداختهعارفان را جان و دل شد کاسته
زاهدان از زهد بیرون آمدندترک خود کردند و پرخون آمدند
خواجمان آن دم فغان برداشتندعامه را بر صوفیان بگماشتند
جمله گفتند شیخکان با اتفاقجمله در راه محمد گشته عاق
چونکه منصورش بدید آنجا چنانگفت اینک بر شدم بر دارتان
دست زد اندر رسن آن مرد کارپای زد بر نردبان برشد به دار
برسردارآمد آن مرد خداهر زمان میزد اناالحق برملا
آن سگانی که بر او میتاختندسنگهای بروی همی انداختند
بار دیگر این اناالحق ساز دادجملهٔ عالم باو آواز داد
خلق عالم آن زمان بیخود شدندبیخبر آنجا اناالحق میزدند
سنگ و خشت و رشته اندر گیر ودارمیزدند آنجا اناالحق آشکار
مفسدی بر رفت و دست او بریدآن زمان از دست او خون میچکید
بر زمین نقش اناالحق آشکاراین چه سر است این چه عشقست این چه کار
او فرو مالید دست خود بروگفت مردان را ز خونست آبرو
پس به ساعد نیز در مالید دستخوش نشاطی کرد و غم را در ببست
شبلیش گفتا از این چه دیدهایدست بر رویت چرامالیدهای
گفت این دم میگذارم من نمازپس وضو سازم به خون ای پاکباز
کین نماز عشق را اینجا وضوراست ناید جز به خون ای راز جو
بعد از آن شبلی بگفت ای مرد کاراز تصوف این زمان رمزی بیار
گفت کمتر اینکه میبینی یقینتا ترا در راه حق باشد یقین
بار دیگر گفت ای صاحب نظراز طریق عشق ما را ده خبر
گفت عشق اینجا بود گردن زدنبعد از آن در غیر حق آتش زدن
این بگفت وهمچنین شد حال اومنتشر شد درجهان احوال او
بعد از آنش سر بریدند از جفاخواجمان و جاهلان بیوفا
چون بریدند رأس آن مرد کبارخوش اناالحق میزد آن سر آشکار
بعد از آنش سوختند آن جاهلانخاک او بر باد دادند آن زمان
خاک او را باد در آب آوریدخاک او بر آب شد الله پدید
در نگر ای عارف صاحب نظرتا که مردان را چها آمد بسر