بخش ۵۲ - در بیان معرفت الله
معرفت حاصل کن ای جان پدرتا بیابی از خدای خود خبر
هر که عارف شد خدای خویش رادر فنا بیند بقای خویش را
هر که او عارف نشد او زنده نیستقرب حق را لایق و ارزنده نیست
هر که او را معرفت حاصل نشدهیچ با مقصود خود واصل نشد
نفس خود را چون شناسی با هواحق تعالی را بدانی با عطا
عارف آن باشد که باشد حقشناسهر که عارف نیست نبود جنس ناس
هست عارف را بهدل مهر و وفاکار عارف جمله باشد با صفا
هر که او را معرفت بخشد خدایغیر حق را در دل او نیست جای
نزد عارف نیست دنیا را خطربلکه بر خود نیستش هرگز نظر
معرفت فانی شدن در وی بودهر که فانی نیست عارف کی بود؟
عارف از دنیا و عقبی فارغ استزانچه باشد غیر مولی فارغ است
همّت عارف لقای حق بودزانکه در خود فانی مطلق بود
با چه ماند این جهان؟ گویم جوابآنکه بیند آدمی چیزی بهخواب
چون شود از خواب بیدار ای عزیزحاصل خواب نباشد هیچ چیز
همچنین چون زندهای افتاد و مردهیچ چیزی از جهان با خود نبرد
هر کهرا بودهست کردار نکودر ره عقبی بود همراه او
این جهان را چون زنی دان خوبرویخویشتن آراید اندر چشم شوی
مرد را میپرورد اندر کنارمکر و شیوه مینماید بیشمار
چون بیابد خفته شویش ناگهانبیگمان سازد هلاکش آن زمان
بر تو بادا ای عزیز پر هنرکز چنین مکاره باشی بر حذر