گنج

بخش ۴ - برآمدن بر منبر وحدت از راه دل

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۲ بیت
یک زمان ای روح روحانی قدسپای بیرون نه ازین دیر سدس
خیمه دل ماورای دیر زنبود با نابود کلّ سیر زن
این بت و رهبان طبعی خوار کنبعد از آن تو ترک پنج و چار کن
بشکن این بتهای نقش آزریچند باشی در مقام کافری
این مهار اشتران بگسل ز همبگذر آنگه از وجود و از عدم
کعبه مقصود دل کن نیستیهرچه پیش آید درو وانیستی
در درون کعبه خود را محو کنراز جانان میشنو تو بیسخن
شرب جان را از بحار دل طلبتا ترا آبی دهد ای خشک لب
از حیات طیبه جانی بیابصورت مایی بکن یکسر خراب
چون وصال کعبه دل یافتیراز معشوق از میان دریافتی
کعبه همچون ذات کل یکسان نمودشش جهت یک سوی را میدان نمود
ذات مخفی دان یقین اندر صفاتگاه اندر ذات و گه در کاینات
صورت و معنی یکی گردان بهمتا زنی برکاینات دل علم
این صفات از عکس نور ذات خاستعکس بر هر گوشه ذرات خاست
آن یکی بد این دو شد اسم عدداین عدد پیدا نبود اندر احد
پرده دار نورها بد هفت قسمگشته یکسر لیک هر یک برده اسم
پرده اول قمر دارد مقامتیر گشته بر دوم صاحب مقام
بر سیم زهره شده از هر صوربر چهارم شمس گشته تاج ور
پنجمین مریخ را باشد ببیناز برای جان تو در خشم و کین
مشتری جامه کبود اندر ششمپای تا سر در تحیر گشته گم
در سلوک هفتمین دایم زحلتاکند او مشکلات چرخ حل
هشتمین وادی توحید آمدهاین همه آنجای با دید آمده
هر یکی در گردش از بهر تواندروز و شب در کینه و مهر تواند
هر زمان در منزلی دیگر شونددر طلب حیران درین ره میروند
با تو اند و بی تواند آنجایگاهصورت مایی ترا گم کرده راه
در تک این دیر حیران ماندهٔچون کم در بند و زندان ماندهٔ
از وجود خویش فانی شو دمیتادل ریشت بیابد مرهمی
بت پرستی میکنی در دیر تووین همه گردان شده در سیر تو
بت پرستی میکنی ای بی خبرهر زمان بر صورتی داری نظر
بت پرستی میکنی و کافریتو مگر مزدور نقش آزری
هرچه داری در نظر بت آن بودبت پرستی مر ترا لابد بود
برشکن بتها چو ابراهیم دینتا زنی دم لا احب الافلین
ملکت نمرود را گردان خرابرو ز ابراهیم یک دم بر متاب
بر مشو سوی فلک نمرود وارورنه افتی در نجاست زار و خوار
در نجاست اوفتی تو سرنگونآنگهت ابلیس باشد رهنمون
ای گرفتار بلای جان و تنمانده سرگردان طبع خویشتن
این فلک سرگشته تر از آسیاستاختران گردان گرداب بلاست
جامه ماتم بپوشیده ازیندر گمان و در خیال و در یقین
سالها گردیده در شیب و فرازتا زمانی پی برد در صنع راز
هم حکیمان جهان حیران شدندهمچو او در فکر سرگردان شدند
هر کسی کرده کتابی در نجومیادگاری ساخته بهر علوم
برتر از جاماسب کی خواهی شدنهمچو او در حکم کی خواهی بدن
عاقبت عقرب مرورا نیش زداو بدید از پس و لیک از پیش زد
این همه نقشی بود چون بنگریجهد کن تا یک زمان زین بگذری
در دم آخر بدانی کاین چه بوداین نمودارت ازینجا مانده بود
پس همانجا باش و آنجا گم مشواز ره نفس و طبیعت دور شو
تو نمیدانی که بهر چیستیاندرین ره از برای کیستی
این همه بهر تو پیدا کردهانددایماً حیران پس این پرده اند
صورت تو زاده ایشان شدستجان تو در پردهها پنهان شدست
در پس این پردهها بازی مکندر هوای خویش طنّازی مکن
پردهها را بردران پرده مدربرگذر زین پردههای پرده در
چند خواهی بود اینجا پرده بازیک زمانی برفکن این پرده باز