بخش ۲۱ - حکایت
آن شنیدی گفت پیری با پسرکای پسر از کاردنیا الحذر
خدمت یزدان خود کن روز و شبتا شود از خار تو پیدا رطب
آینهٔ جان را مصفا کن بذکرکلّ مصنوعات را میبین بفکر
در طریقت چون زدی دم ای فقیرهر که را بینی فتاده دستگیر
گریه و زاری مکن بر مردگانکین گناهست نزد حق ای کاردان
گر توانی بهر ایشان خیر کناندرین معنی که گفتم سیر کن
بوستان و گلستان را گل نمانداین همه ازوی بماند و او نماند
عمر اصحاب عزا بسیار بادخاطر غمخوارگانش شاد باد
این بگفت آمد بزیر از شاخسارنزد بلبل شد گرفتش در کنار
دل دهی دادش که مگری بیش ازیناو برحمت باد از جان آفرین
هر که آنجا بود از پیر و جوانهر کسی گشتند از سوئی روان
ماند بلبل با دلی پر داغ و دردروز چندی ناله و فریاد کرد
در فراق یار خود جان را بدادرفت سوی عالم معنی چو باد
ما دگر خواهیم رفت از این جهانکس نماند در زمانه جاودان