گنج

بخش ۷ - الحكایة و التمثیل

بر پلی میشد نظام الملک شادچشم او ناگه بزیر پل فتاد
بیدلی در سایهٔ پل رفته بودفارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔهرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ
بیدل دیوانه گفتش ای نظامکی دو تیغ آید بهم در یک نیام
ملک دنیا هست دین میبایدتآن همه داری و این میبایدت
گر ترا دین باید از دنیا منازهردو با هم راست ناید کژ مباز