بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
بوسعید مهنه در آغاز کارپیش لقمان رفت روزی بی قرار
سنگ در یک دست می افراشت اوسوخته در دست دیگر داشت او
شیخ گفتش چیست سنگ و سوختهگفت تا گردانمت آموخته
میزنم این سنگ بر سر محکمتسوخته برمینهم چون مرهمت
زانکه این دردی که این ساعت تراستاین چنین درمانش خواهد گشت راست
گه ز ضرب او جراحت میرسدگه ز مرهم نیز راحت میرسد
گر ز ضرب او جراحت نبودتتا ابد اومید راحت نبودت
راحت خود را شدی پیوسته دوستبی جراحت نیز فقرت آرزوست