بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
باغبانی سه خیار آورد خردتحفه را پیش نظام الملک برد
خورد یک نوباوه را حالی نظامپس دوم خورد و سوم هم شد تمام
بودش از هر سوی بسیار از کباراو نداد البته کس را زان خیار
باغبان راداد سی دینار زرمرد خدمت کرد و بیرون شد بدر
پس زفان بگشاد در مجمع نظامگفت خوردم این سه نوباوه تمام
پس ندادم هیچکس را از کبارزانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار
میبترسیدم که گر گوید کسیآن جگر خسته برنجد زان بسی
خوردم آن تنها و برخویش آمدمیک زمان من نیز درویش آمدم
پیشوایانی که سر افراشتندپیش ازین یارب چه رحمت داشتند