بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
دید طفلی را مگر سفیان پیربلبلی را در قفس کرده اسیر
بلبل آنجا خویشتن را ممتحندر قفس میزد بسی بی خویشتن
هر زمانی میدوید از پیش و پسعالمی میجست بیرون از قفس
با پریدن هر کرا بیگانگیستنیست او بلبل که مرغ خانگیست
خواند سفیان کودک درویش راداد یک دینار آن دلریش را
بلبل شوریده از کودک خریدکرد از دستش رها تا بر پرید
روز آن بلبل سوی بستان شدیبازگشتی شب بر سفیان شدی
کی بیاسودی بشب سفیان ز کارزانکه بودی طاعت او بیشمار
در عبادت آمدی تا صبحگاهخیره میکردی درو بلبل نگاه
مرغ را عمری برین هم برگذشتتا که سفیانش ز عالم در گذشت
چون جنازه شد روان از کوی اومرغ میزد خویشتن بر روی او
گرد او میگشت چون شوریدهٔبانگ میزد اینت صاحب دیدهٔ
عاقبت چون دفن کردندش بخاکبر سر خاکش نشست آن مرغ پاک
یک زمان غایب نشد از خاک اوتا برآمد نیز جان پاک او
چون چنان مرغی ز دست آسان بدادخون ز منقارش چکید و جان بداد
بیوفا مردا وفاداری ببینچشم بگشای و نکوکاری ببین
کم نهٔ از مرغکی ای بینواپیش او تعلیم کن درس وفا
یادگیر این قصهٔ جانسوز ازوگر نمیدانی وفا آموز ازو
رحمت سفیان چو آمد کارگرسر نپیچید ازدرش مرغی بپر
کار مهرش تا بجان میساخت اوتا که جان در راه مهرش باخت او
جان اگر بر حلق میآید ترارحمتی بر خلق میناید ترا
هرکه از شفقت نگاهی میکندشیوهٔ خلق الهی میکند
در ترازو هیچ چیز از هیچ جاینیست بیش از خلق با خلق خدای