بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
حق تعالی عرش را چون بر فراختصد جهان پر فرشته سر فراخت
حق بدیشان گفت بردارید عرشزانکه این را بر نتابد اهل فرش
صد هزاران باره بیش اند از شماردر روید از قوت و شوکت بکار
جمله در رفتند چست و سرفرازعاقبت گشتند عاجز جمله باز
چون مضاعف کرد اعداد همهعین عجز افتاد میعاد همه
عرش را چندان ملک می بر نتافتگفتئی موری فلک می بر نتافت
هشت قدسی را ز حق فرمان رسیددر ربودند ای عجب عرش مجید
عرش را بر دوش خود برداشتندسرازان تعظیم می افراشتند
کای عجب عرشی که چندانی ملکپر بیفکندند از وی یک بیک
ما بتنهائی خود برداشتیمخردهٔ الحق فرو نگذاشتیم
اندکی عجبی پدید آمد مگرتا رسید امر از خدای دادگر
کای ملایک بنگردید از جای خویشتا چه میبینید زیر پای خویش
آن ملایک چون نگه کردند زیرآمدند از جان خود از خوف سیر
زیر پای خود هوا دیدند و بسدر هوا چون پای دارد هیچکس
حق بدیشان کرد آن ساعت خطابکای ز عجب خود خطا کرده صواب
عرش اعظم گر شما برداشتیدحامل آن خویش را پنداشتید
کیست بردارندهٔ بار شمابنگرید ای پر خلل کار شما
چون ملایک را فتاد آنجا نظرآن همه پندار بیرون شد زسر
هرکه پندارد که جان بیقراربر تواند داشت سر کردگار
یا چنان انوار را حامل شودیا چنان اسرار را قابل شود
آن ازو عجبی و پنداری بودوین چنین در راه بسیاری بود
آن امانت سر او هم میکشدقشر عالم مغز عالم میکشد
گر نبودی در میان آن سر پاککی کشیدی آن امانت آب و خاک
روستم را را رخش رستم میکشدتا نه پنداری که مردم میکشد
گر حملناهم نیفتادی ز پیشحامل آن سر نبودی کس بخویش
چون رسیدی وانچه دیدی دیده شدمرد را اینجا زفان ببریده شد
تا ابد اکنون سفر در خویش کنهر زمانی رونق خود بیش کن
لیک اگر از خویشتن خواهی خلاصتا شوی در پردهٔ توحید خاص
از وجود جان برون باید شدنمحرم جانان کنون باید شدن
حوصله باید اگر آن بایدتکی بود جانانت گر جان بایدت
عقل و جانت را دو کفه ساز خوشعقل و جانت را در آنجا نه بکش
عقل اگر افزون بود نقصان تراستجان اگر راجح شود جانان تراست
در فقیری چون زفانه باش راستسوی عقل و سوی جان منگر بخواست
تو زفانه گر نباشی بی شکیبا ازل بینی ابد گشته یکی
کفر و دین و عقل و جان و خاک و آبجمله یک رنگت شود چون آفتاب
چون همه یک رنگت آمد در احداز همه درویش مانی تا ابد
ور بود در فقر جان یک ذره چیزحال کادالفقر باشد کفر نیز
فقر چه بود سایه جاوید آمدهدر میان قرص خورشید آمده
پس بقرصی گشته قانع تاابدقرص و قانع محو احد مانده احد
جز احد آنجا اگر چیزی بودهم احد باشد چو تمییزی بود
زانکه اینجا این همه هم اوست و بسبدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس
آن و این و این و آن اینجا بودلیکن آنجا اینهمه سودا بود
گر مثالی بایدت کاسان شودهمچو دریا دان که او باران شود
هرچه از قرب احد آید پدیدچون شود نازل عدد آید پدید
هست قرآن در حقیقت یک کلامبی عدد آمد چو منزل شد تمام
صد هزاران قطره یک عمان بودچون زعمان بگذرد باران بود
هرچه اسمی یافت آمد در وجودآن همه یک شبنمست از بحر جود
حق عرفانت آن زمان حاصل شودکاینچه عقلش خواندهٔ باطل شود
عقل باید تا عبودیت کشدجانت باید تا ربوبیت کشد
عقل با جان کی تواند ساختنبا براقی لاشه نتوان تاختن
دردت اول از تفکر میرسدآخر الامرت تحیر میرسد
علم باید گرچه مرد اهل آمدستتابداند کاخرش جهل آمدست
هرکه او یک ذره از عز پی بردهیچ گردد هیچ هرگز کی برد
عاریت باشد همه کردار اوآن او نبود همه گفتار او
گر بیان نیکو بود در شرع و راهآن بیان در حق بود برف سیاه
در بیان شرع صاحب حال شولیک در حق کور گرد و لال شو
چون شنیدی سر کار اکنون تمامنیز حاجت نیست دیگر والسلام
سالک از آیات آفاق ای عجبرفت با آیات انفس روز و شب
گرچه بسیاری ز پس وز پیش دیدهر دو عالم در درون خویش دید
هر دو عالم عکس جان خویش یافتوز دو عالم جان خود را بیش یافت
چون بسر جان خود بیننده شدزندهٔ گشت و خدا را بنده شد
بعد ازین اکنون اساس بندگیستهر نفس صد زندگی در زندگیست
سالک سرگشته را زیر و زبرتا بحق بودست چندینی سفر
بعد ازین در حق سفر پیش آیدشهرچه گویم بیش از پیش آیدش
چون سفر آنست کار آنست و بسگیر و دارو کار و بار آنست و بس
زان سفر گر با تو انیجا دم زنمهر دو عالم بیشکی بر هم زنم
گر بدست آید مرا عمری دگرباز گویم با تو شرح آن سفر
آن سفر را گر کتابی نو کنمتاابد دو کون پر پرتو کنم
گر بود از پیشگه دستورئینیست جانم را ز شرحش دورئی
لیک شرح آن بخود دادن خطاستگر بود اذنی از آن حضرت رواست
شرح دادم این سفر باری تمامتا دگر فرمان چه آید والسلام