گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

برفتاد از جان خرقانی نقابدید آن شب حق تعالی را بخواب
گفت الهی روز و شب در کل حالجستمت پیدا و پنهان شصت سال
بر امیدت ره بسی پیموده امطالب تو بوده ام تا بوده ام
از وجود من رهائی ده مرانور صبح‌ آشنائی ده مرا
حق تعالی گفت ای خرقانیمگر بسالی شصت تو میدانیم
یا بسالی شصت چه روز و چه شبکردهٔ بر جهد خود ما را طلب
من در آزال الازال بی علتیتکرده ام تقدیر صاحب دولتیت
هم در آزال الازل هم در قدمدر طلب بودم ترا تو در عدم
بوده ام خواهان تو بیش از تو مندر طلب بودم ترا پیش از تو من
این طلب کامروز از جان توخاستنیست هیچ آن تو جمله آن ماست
گر طلب ازما نبودی از نخستکی ز تو هرگز طلب گشتی درست
چون کشنده هم نهنده یافتیخویش را بیخویش زنده یافتی
لاجرم جاوید شمع دین شدیدر امانت مرد عالم بین شدی