بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
کاملی بگذشت در آتش گهیچون بدید آتش زهش شد ناگهی
چون به هوش آمد رفیقی بر رسیدکز چه مرغ عقلت از بر برپرید
گفت چون آتش بدیدم آن زمانبرگشاد از حال خود آتش زفان
گفت هان تا در من از دون همتیننگری از دیدهٔ بیحرمتی
زآنکه چندانیم تاب وسوز هستوآنگهی این هر شب و هر روز هست
ز تف و سوزی که من هستم درآنمی نپردازم بدین مشتی خران
هرکه او درعشق چون آتش نشدعیش او درعشق هرگز خوش نشد
گرم باید مرد عاشق در هلاکمحو باید گشت در معشوق پاک
در ره معشوق خود شو بی نشانتا همه معشوق باشی جاودان