بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
آن یکی پرسید از مجنون مگرکز سخنها تو چه داری دوستر
گفت من لا دوستر دارم مدامتاکه جان دارم مرا لا می تمام
گفت تا باشد نعم ای بیخبرلا تو از بهر چه داری دوستر
گفت وقتی کردم از لیلی سؤالکای رخت خورشید را داده زوال
دوستم داری چنین گفتا که لامیکشم بر پشتی آن لا بلا
از زفانش تا که لا بشنوده اماز دل و جان عاشق لا بوده ام
نیست لایق لاجرم اصلا مرایک سخن لا واللّه الا لا مرا
عشق را جانی بباید آتشیندوزخی با آتش او همنشین
تا دل عشاق افروزنده شداز تف آتش چنین سوزنده شد
آتش از عشقست در سوز آمدهگرم در عشق دلفروز آمده
جملهٔ ذرات پیدا ونهاننقطهٔ عشقست در هر دوجهان