گنج

بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل

کرد محمود از برای احترامیک شبی آزاد بسیاری غلام
گفت خواهی ای ایاز اینجایگاهتاکند آزادت امشب پادشاه
دست زد در زلف ایاز ماهرویحلقهٔ بگرفته از زنجیر موی
گفت اگر مردی چه باشی غرقه توجانت را آزاد کن زین حلقه تو
ای شده زلف مرا حلقه بگوشخویش را آزاد کن چندین مکوش
شیوهٔ معشوق خون خوردن بودوین ز فرط دوستی کردن بود
دوستی باشد همه در پوستشدوست دارد آنکه داری دوستش