بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
یوسف صدیق در زندان شاهدید روح القدس را آنجایگاه
گفت ای سر تاقدم جان نفیسدر چه کاری تو دراینجای خسیس
در میان عاصیان چون آمدیکز کنار سدره بیرون آمدی
گفت پیشت آمدم ای رهنمایتا بگویم من که میگوید خدای
تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاهجستهٔ از ما بغیر ما پناه
مرد را خواندی چه خواهد بود نیزتا برد پیغام تو سوی عزیز
چون بوددر کار رب العزه یارکی گشاید از عزیز مصر کار
کی عزیز مصر داند کار توبس بود چون من عزیزی یار تو
یار تو چون من عزیزی کارسازبا عزیزی آن چنان گوئی تو راز
در عتاب اینت اگر من چند سالحبس نکنم نه خدایم ذوالجلال
ناز معشوقان اگر آتش بودتو بجان میکش که نازی خوش بود